#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_96
ـ هم سالاد گرفتم، هم سیب زمینی. در ضمن حواسم جمع بود که شما نوشابه دوست ندارید، دلستر و آب معدنی گرفتم.
از جا بلند شدم و مقابلش نشستم. به چشمانم خیره شد و لبخند زد.
گفت:
ـ خوبی؟
ـ الان خوبم.
ـ چرا قبلا خوب نبودی؟
به ظرف سالاد خیره شدم و گفتم:
ـ قبل از این که بیای تو، مگه توجیهت نکردن که می پرسی؟
قاشق و چنگال یک بار مصرف را به سمتم گرفت و گفت:
ـ اون ها خیلی خوب توجیهم کردن، خصوصا آقا حامد، ولی من دارم از تو سوال می پرسم.
چند ضربه ی آهسته به در خورد و بعد از مکث کوتاهی در باز شد. کیانا بود. نگاهش را روی صورتم احساس می کردم، اما نگاه من به روی دستش بود. دو قاشق و دو چنگل فلزی و دو لیوان سفید و سرامیکی. جلو آمد، لیوان ها را به سمتم گرفت، نگرفتم، فقط به چشمانش خیره شدم. هنوز قرمز بودند. روی لبان همیشه سرخش اثری از لبخند محو دیده نمی شد. علی رضا لیوان و قاشق و چنگال ها را از دستش گرفت و با صدای بلند تشکر کرد. با خارج شدن کیانا، علی رضا سر بطری آب را باز کرد.
گفت:
ـ چی بهش گفتی که این طوری به هم ریخته؟
ـ گفتم اخراجه، گفتم دیگه پاشو تو خونه ی من نذاره.
قاشق و چنگال پلاستیکی را از دستم بیرون کشید و گفت:
ـ پس چرا از اول راهش دادی که الان بیرونش کنی؟
ـ حامد این کارو کرد.
آرنج هایش را روی زانو گذاشت و به سمتم خم شد. به چشمانم زل زد و با لحن آرام و شمرده ای گفت:
ـ یادت نرفته که اون سیاره ی مارپیچی رو بهم نشون بدی؟
romangram.com | @romangram_com