#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_95
ـ خوبه. راستی اون جا نسکافه دارین؟
به لیوان نسکافه ای که در دست داشتم خیره ماندم.
گفت:
ـ خوبه، چون منم امروز هوس نسکافه کردم. بعد از نهار یه نسکافه ی داغ و خوش مزه با هم می خوریم.
ـ باشه.
ـ مقاله ی جدیدت در مورد چیه؟
می دانستم چه باید بگویم. دو روز گذشته تمام ذهنم را مشغول خودش کرده بود.
گفتم:
ـ NGC253. یه کهکشان مارپیچیه که خیلی هم خوشگله. (دوازده)
ـ پس یادت باشه امروز عکسش رو بهم نشون بدی.
ـ حتما یادم می مونه.
ـ من باید برم. سه، چهار ساعت دیگه می بینمت.
با قطع شدن ارتباط، خیلی سریع شروع کردم به نوشتن.
با روشن شدن چراغ، سرم را بالا گرفتم. علی رضا با کیسه ی سفیدی در دست، میان چهارچوب ایستاده بود. با دیدنم لبخند زد. وارد شد و قبل از بسته شدن در، نگاهم به کیانا افتاد که پشت سرش حضور داشت.
ـ چرا تو تاریکی نشستی دختر؟
خودش را روی مبل انداخت، اشاره ای به مبل مقابلش کرد و ادامه داد:
ـ بیا بشین که مُردم از گرسنگی. اگه بدونی امروز چقدر خسته شدم.
از داخل کیسه، ظرف یک بار مصرفی را بیرون کشید و درش را باز کرد. بوی کباب تمام اتاق را پر کرد.
گفت:
romangram.com | @romangram_com