#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_564
مچ دستم را گرفت. حالت تدافعی بدنم با گرمای آشنای دستش از بین رفت. مرا به سمت خود کشید. آرام در آغوشش جای گرفتم. چند نفس عمیق کشیدم. بوی دریا بود و عطر تلخ علی رضا.
گفتم:
ـ لیلی به خاطر دوست بابا، پیمان رفت.
حلقه ی دستش تنگ تر شد.
ـ کسری چی گفت؟ چرا ناراحتت کرد؟
نفس عمیق دیگری کشیدم.
ـ مهربان رو دوست داری؟
لحظه ای احساس کردم نفس نمی کشد.
گفت:
ـ مهربان نامزد داره، کسری داره اشتباه می کنه.
ـ کسری گفت گاهی فکر می کنه مهربان بیشتر از این که عاشق اون باشه، از تو خوشش میاد.
سرم را بوسید و با خنده گفت:
ـ مهم نیست کسری چی فکر می کنه یا مهربان واقعا از من خوشش میاد یا نه، مهم تویی، مهم تویی که شدی نفسم، شدی تمام زندگیم. من عاشق توام، من تو رو دوست دارم.
چشمانم را بستم و به تپش های تند قلبش که رفته رفته آرام تر و منظم تر می شد گوش دادم.
گفتم:
ـ گرسنمه.
باز هم خندید. مرا از خود جدا کرد. کنارش نشستم. یک بشقاب غذا کشیده بود. سالاد الویه، کالباس، کمی سالاد، زیتون، خیار شور و چند تکه چیپس. دو چنگال و دو قاشق هم کنار بشقاب جای داشت. با چنگال زیتونی را به دهان گذاشتم.
ـ پس من چی؟
ـ غذا بذارم دهنت؟
romangram.com | @romangram_com