#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_565
ـ آره، چی میشه مگه؟
ـ چند سالته؟ از پارسا کوچیک تری؟
خندید و گفت:
ـ تو فرض کن آره.
دهانش را باز کرد. زیتونی به چنگال زدم و با لبخند چنگال را به طرف دهانش بردم. در تمام مدتی که زیتون را در دهان می جوید به حرکت دهانش خیره شده بودم.
گفت:
ـ اگه الان خونه بودیم، به جای این زیتون تو رو می خوردم.
به چشمانش خیره شدم. کاملا جدی بود. همراه با لبخند لبم را به دندان گرفتم.
جدی گفت:
ـ نکن، نکن که دیوونه میشم و اون وقت ...
سریع به سمتم آمد. لبم را بوسید و خود را عقب کشید و تمام این ها سه ثانیه بیشتر طول نکشید.
ساعت از دو گذشته بود که به ویلا برگشتیم. همه خوابیده بودند. بی سر و صدا، بعد از شب بخیر کوتاهی، از درسا و کیوان جدا شدیم. سه ثانیه بعد از بسته شدن در، خودم را روی هوا احساس کردم.
ـ علی رضا، چی کار می کنی؟ الان میفتم.
ـ هیس، ساکت الان درسا میاد خفم می کنه.
مرا روی تخت رها کرد و ادامه داد:
ـ بدون هیچ سر و صدای اضافی من کمکت می کنم لباس عوض کنی. باشه؟
به چشمان پر خنده اش خیره شدم و گفتم:
ـ فقط قراره کمک کنی لباس عوض کنم؟
در حالی که دکمه های پیراهن مردانه اش را باز می کرد گفت:
romangram.com | @romangram_com