#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_563
سریع گفت:
ـ سارا خانم، مهربان نامزد منه، ما قراره ازدواج کنیم. من اصلا در مورد این موضوع مطمئن نیستم.
با گوشه ی چشم متوجه شدم که علی رضا بشقاب و لیوانی که در دست داشت را به مهربان داد و به سمتمان دوید.
کسری گفت:
ـ من به علی رضا اعتماد دارم، می دونم چشم پاکه. مهربان فقط ...
ـ سارا، سارا آروم باش، چی شده؟
دستش را به سمتم دراز کرد. باز هم به عقب رفتم و اخم کردم. نمی خواستم لمسم کند.
خیلی جدی گفت:
ـ کسری تنهامون بذار، همین الان.
ـ سارا خانم من منظوری ...
ـ همین الان کسری، لطفا.
به چشمانش خیره شدم. این علی رضا بود، علی رضا.
مهربان در حالی که نفس نفس می زد درست کنار علی رضا متوقف شد و گفت:
ـ چی شده؟
علی رضا صاف ایستاد و گفت:
ـ مهربان خانم میشه لطفا تنهامون بذارید؟
کسری بشقاب و لیوان را از دست مهربان گرفت و روی میز گذاشت. به قهوه ای چشمان علی رضا خیره شده بودم، اما می توانستم با گوشه ی چشم حرکت آن دو نفر را هم ببینم. کسری بازوی مهربان را گرفت و دور شدند.
علی رضا محکم و قاطع گفت:
ـ می خوام بهت دست بزنم، این اصلا یه اجازه نیست.
romangram.com | @romangram_com