#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_562
به نیم رخش خیره شدم. به رو به رویش نگاه می کرد. مسیر نگاهش را دنبال کردم. مهربان و علی رضا داشتند با هم حرف می زدند. دست راست علی رضا یک بشقاب بود.
گفتم:
ـ چطوری بود؟
ـ از وقتی اومدین، این اولین باره که ازتون دور شده. برای کسی مثل علی رضا، خیلی موضوع تعجب برانگیزیه!
تعجب برانگیز بودن این موضوع اصلا برایم قابل درک نبود.
به سمتم چرخید و گفت:
ـ قدم بزنیم؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم.
دوباره به همان حالت قبل برگشت و گفت:
ـ احتمالا علی رضا عاشقته.
لبخند زدم. البته که عاشقم بود. بارها و بارها این موضوع را به من با بهانه و بی بهانه یادآوردی کرده بود.
ـ و شما هم همین طور.
من هم عاشقش بودم. سرم را به سمت علی رضا چرخاندم. همراه مهربان به سمت ما می آمدند.
کسری گفت:
ـ گاهی ... گاهی احساس می کنم مهربان بیشتر از این که عاشق من باشه، از علی رضا خوشش میاد.
با دهانی نیمه باز به نیم رخش خیره شدم. "دیگه دوستم نداری، درسته؟ عاشق اون پیمان بی همه چیز شدی؟" از جا بلند شدم. فقط یک بار این جمله را از زبان محمدرضا شنیدم. کنار ساره درون کمد نشسته بودم. هر دو دستانمان را روی گوش هایمان گذاشته بودیم، اما این باعث نمی شد صدای فریادهایشان را نشنویم. نمی توانستم درست نفس بکشم.
کسری صاف نشست و در حالی که به سمت من می چرخید گفت:
ـ منظورم این بود که ...
نیم قدم به عقب برداشتم. کسری به سرعت از جا بلند شد. بی اختیار گارد گرفتم. تک تک حرکاتش را زیر نظر داشتم.
romangram.com | @romangram_com