#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_561
ـ فقط چند روز دیگه بهم وقت بده، برگشتیم تهران خیلی زود عقدت می کنم.
دوباره به سمت جمع برگشتیم.
دوست داشتم بگویم شب خوبی بود، ولی واقعا این طور نبود. وقتی برگشتیم، تقریبا همه می دانستند چه کسی هستم. ونوس؛ هر کس به بهانه ای نزدیک می شد. در مورد شایعات سوال می پرسیدند. لب هایم را به هم فشار می دادم و سعی می کردم این جزئیات احمقانه ای که روی چهره هایشان، در مورد لباس ها و رفتارشان توجهم را جلب می کرد، نادیده بگیرم. از دیدن اخم میان ابروان درسا خیلی احساس خوبی نداشتم و حضور دائمی مهران هم چندان خوشایند نبود.
گرسنه بودم، اما با دیدن میز شام، واقعا ترجیح می دادم همان طور گرسنه بمانم.
کسری جلو آمد و گفت:
ـ علی رضا جان چرا سارا خانم رو راهنمایی نمی کنید؟ سارا خانم من حواسم بهتون بود، هیچی نخوردید، بفرمایید.
علی رضا نگاهی به میز شام انداخت و گفت:
ـ می تونم کمی تنهات بذارم؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. نگاهش برای چند ثانیه به روی کسری ثابت ماند و بعد دور شد. کسری به آرامی روی صندلی به جای علی رضا نشست. خیلی نزدیک بود.
ـ می تونم کمی در موردتون کنجکاوی کنم؟
صندلی ام را کمی جا به جا کردم تا فاصله ی بیشتری با او داشته باشم.
گفت:
ـ نمی دونم چرا همون لحظه ی اول متوجه نشدم کی هستی. خیلی وقته با علی رضا دوستی؟
"دوستم".
ـ سیزدهم مهر اولین بار دیدمش.
ـ نمی دونم چرا هیچ وقت در مورد شما با من حرفی نزده، ما دوستای خیلی نزدیکی هستیم.
شانه بالا انداختم. نمی توانستم در میان جمعیتی که به دور میز شام جمع شده بودند، علی رضا را پیدا کنم. کاش این شب لعنتی زودتر تمام می شد. نفس عمیقی کشیدم.
پای راستش را روی پای چپ انداخت و گفت:
ـ علی رضا خیلی عوض شده.
romangram.com | @romangram_com