#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_560


بی آن که نگاهم را از چشمان پر ستاره ی علی رضا جدا کنم، گفتم:

ـ مزاحمی.

صدای خنده ی علی رضا بلند شد. با گوشه ی چشم دیدم که دور شد.

علی رضا گفت:

ـ قدم بزنیم؟

به راه افتادیم. مهم نبود سی و هفت نفر دیگر، با احتساب کیوان و درسا، آن دو مردی که به سمت آشپزخانه رفته بودند، کسری، مهربان و آن زن و مردی که روی مبل نشسته بودند، در جایی همان نزدیک مشغول صحبت بودند، می خندیدند، خوش می گذراندند و با هم دوست و فامیل بودند.

ـ برای ازدواج کردن باید چی کار کنیم؟

ـ می ریم محضر عقد می کنیم.

ـ همین؟

ـ آره.

ـ مهدیس و کیانا عروسی گرفتن.

ـ راستش فکر نمی کردم دلت بخواد عروسی بگیری.

ـ من از مهمونی خوشم نمیاد.

ـ چرا؟

ـ آدم ها که بهم نزدیک میشن، احساس خوبی پیدا نمی کنم.

ـ دلت نمی خواد لباس عروس بپوشی؟

ـ دلم نمی خواد ازت دور بمونم.

ایستاد، ایستادم. نگاهم به روی آدم هایی ثابت ماند که چند متر دورتر، دور هم جمع شده بودند و صدای خنده و گفتگویشان به گوشم می رسید.

گفت:

romangram.com | @romangram_com