#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_559


ـ کار درستی کرده.

ـ من فیزیک خوندم و می خوام برای فوق فیزیک ...

سرم را به سمت علی رضا برگرداندم. حس خوبم رفته بود. می خواستم بروم. احساس خفگی می کردم. به آرامی دستش را به دور کمرم حلقه کرد. چشمانم را بستم و سرم را به بازویش تکیه دادم.

ـ مهران جان میشه بعد حرف بزنیم؟ سارا حالش خیلی خوب نیست.

گفت:

ـ درسته حتما؛ فقط یه سوال، چطوری همدیگه رو می شناسید؟

علی رضا با صدا خندید. با تعجب چشمانم را باز و سرم را بلند کردم.

گفت:

ـ وقتی پیداش کردم که می خواست من رو بکشه، اما خوابش برده بود.

سردم بود و جایی که به رویش دراز کشیده بودم، نه راحت بود و نه صاف. دلم نسکافه می خواست و یک حمام داغ. چیزی که دیده بودم، مردی جوان، با روپوش سفید، شلوار مشکی و پیراهن مردانه ی سرمه ای رنگ بود. لبخند زدم. سرش را به سمتم برگرداند و با دست آزادش چند تار موی روی صورتم را کنار زد.

گفت:

ـ چند روز پیش توی یه کاروانسرا، نزدیک کویر، پیشنهاد ازدواجم رو قبول کرده. خیلی زود قراره با هم ازدواج کنیم.

گفتم:

ـ برگردیم ویلا؟

با لبخند گفت:

ـ می خوای مامان سودی و درسا من رو نابود کنن؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم. خم شد و روی موهایم را بوسید.

مهران گفت:

ـ پس می دونی سارا خانم همون ونوس ...

romangram.com | @romangram_com