#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_558
چند بار پشت سر هم پلک زد و رو به علی رضا گفت:
ـ تو می دونی این خانم کیه؟
"لعنتی". علی رضا دستش را پشتم گذاشت و مرا به جلو هدایت کرد. مقاومت کردم، اما او بی توجه فشار دستش را زیاد کرد.
مهران دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:
ـ از این که این جا دیدمتون هم خیلی متعجب شدم و هم خیلی خوش حال.
با تاخیر چند ثانیه ای دستش را انداخت و ادامه داد:
ـ چیزهایی که در موردتون توی روزنامه ها و مجله ها نوشته بودن، درست بود؟
باز هم روزنامه ها و مجله ها.
ـ نه.
رو به علی رضا کرد و گفت:
ـ اگه می دونستم با هم آشنا هستید، حتما ازت می خواستم تا من رو با خانم مجد آشنا کنی. فامیل کیوان خان هستن؟
قبل از این که علی رضا برای جواب دادن حتی دهانش را باز کند ادامه داد:
ـ می تونیم چند دقیقه با هم قدم بزنیم؟
به چشمانش خیره شدم و گفتم:
ـ نه.
لبخند زد و گفت:
ـ باشه. چندین بار با آقای نجفی تماس گرفتم و ازشون خواستم تا آدرس بدن، خیلی مشتاق بودم از نزدیک با هم حرف بزنیم، ولی آقای نجفی اجازه ندادن.
romangram.com | @romangram_com