#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_557


به سر اشاره ی کوچکی به من کرد. کیوان بازوی درسا را گرفت و با هم دور شدند. چشمانم را بستم. علی رضا بازوهایم را میان دستانش گرفت.

ـ سارا من این جام، دقیقا کنار تو.

ـ می دونم، فقط چند دقیقه به زمان نیاز دارم، همین.

ضربان قلبم باز تند شده بود و نمی توانستم ریتم آرام و یک نواختی به نفس کشیدن هایم بدهم.

گفت:

ـ نگاه کن اون جا رو.

چشمانم را باز کردم. مرا به سمت بیرون ویلا چرخاند. با دست با مردی اشاره کرد که پیراهن شکلاتی رنگ به تن داشت.

گفت:

ـ اون اسمش مسعوده. زنش مبینا چند روز پیش رفته آلمان. اون مردی که داره باهاش حرف می زنه مجیده، برادر کوچک ترش.

با بی حواسی به حرف هایش گوش می دادم. او تک تک آن بیست و نه نفر را به من معرفی کرد. اسم هایشان را به خاطر نسپردم، چون اهمیتی نداشت، اما احساس بهتری داشتم. می دانستم زنی که سر تا پا سفید پوشیده است، خواهر کسری است. آن دو نفری که کنار میز نوشیدنی ها ایستاده و حرف می زدند، زن و شوهر بودند و سه ماه دیگر اولین سالگرد ازدواجشان بود. مردی کچلی که رو به دریای تاریک و سیاه ایستاده بود، دکتر داخلی بود و آن زن حامله ای که روی صندلی نشسته بود و بلند می خندید، مرا به یاد کیانا می انداخت.

ـ بریم؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. از بالکن گذشتیم و از پله ها پایین رفتیم. خیلی آرام به سمت جمع های کوچک دو نفره و سه نفره می رفتیم. مرا به آن ها معرفی می کرد و آن ها را به من. چند دقیقه ای صحبت می کردند و باز آرام به سمت جمع دیگری به راه می افتادیم. سعی می کردم درست نفس بکشم و به جزئیاتشان دقت نکنم. گاهی بی اختیار سرم را بالا می گرفتم و به آسمان خیره می شدم. آسمان صاف و بدون ابر بود. علی رضا هم بود. این حس خوبی به من می داد.

ـ خانم مجد؟!

متوقف شدم. صدای کاملا نا آشنایی از پشت سر مرا می خواند. چرخیدم. هنوز با او آشنا نشده بودم، اما می دانستم برادر مهربان است. چهره اش هیچ شباهتی به مهربان نداشت.

علی رضا با لبخند دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:

ـ چطوری مهران جان؟

مهران به چهره ام خیره شده بود و حتی متوجه دست علی رضا هم نشد.

ـ امکان نداره اشتباه کنم، خدای من!

نیم قدم به جلو برداشت. به آرامی خودم را عقب کشیدم.

romangram.com | @romangram_com