#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_556


کنار مهربان ایستاد و دستش را به دور شانه ی مهربان حلقه کرد. مهربان با لبخند دستش را روی سینه ی کسری گذاشت و به من خیره شد.

کسری ادامه داد:

ـ و ایشون سارا خانم هستن. عشقم، سارا خانم به نظرت آشنا نمیاد؟ مطمئنم یه جایی دیدمشون.

مهربان دستش را از روی سینه ی کسری برداشت و به طرفم دراز کرد.

ـ خیلی خوش اومدی سارا جون.

به دستش خیره شدم و بی اختیار دست آزادم را به پشت بدنم هدایت کردم. مهربان با چهره ای که سعی داشت لبخند را بر رویش حفظ کند، دستش را پایین انداخت.

ـ آره به نظرم چهرشون خیلی آشناست.

و رو به علی رضا گفت:

ـ با هم دوستید؟ علی رضا خیلی نامردی، چرا تا الان چیزی نگفتی؟

کسری گفت:

ـ درسا جان شما که راه رو بلدی، سارا خانم رو هم راهنمایی کن تا لباس هاتون رو عوض کنید و راحت باشید.

درسا با لبخند شالش را از روی سرش برداشت و نگاهم کرد. دست علی رضا را فشردم.

علی رضا گفت:

ـ درسا، می تونم خواهش کنم زحمت بردن مانتوی سارا رو هم بکشی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم. واقعا دلم نمی خواست حتی برای یک ثانیه از علی رضا دور باشم و فاصله بگیرم. سریع مانتو و شالم را در آوردم و به سمت درسا گرفتم. درسا با اخم به علی رضا خیره شد. بی هیچ کلامی مانتو را از دستم گرفت و به سمت دیگر سالن به راه افتاد.

جزئیات، جزئیات، جزئیات. می خواستم اشراف کاملی به محیط نا آشنای اطرافم داشته باشم. دیدن این همه جزئیاتی که در اطرافم قرار داشت، کلافه ام می کرد و نادیده گرفتنشان برای من ناراحت کننده بود. نا آشنا بودن محیط و آدم هایش، حس بدی را در من ایجاد می کرد.

با بازگشت درسا، همه به سمت در باز بالکن به راه افتادند. بیشتر خودم را به علی رضا نزدیک کردم و چند نفس عمیق کشیدم. بوی تلخ عطر علی رضا آرامش بخش بود، گرمای دستش هم همین طور. میان در ورودی بالکن، متوقف شدم. نفسم از دیدن آن همه آدمی که آن جا ایستاده بودند، بند آمد! "لعنتی". خیلی زیاد بودند. نگاه کلی به اطراف انداختم. بیست و نه نفر بدون احتساب کسری، مهربان، آن زن و مردی که داخل ویلا روی مبل نشسته بودند و آن دو مرد که درست قبل از حرکت ما به سمت بالکن، به آشپزخانه رفته بودند.

علی رضا گفت:

ـ شما برید، ما هم چند دقیقه ی دیگه میایم.

romangram.com | @romangram_com