#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_555


علی رضا دستش را به دور کمرم حلقه کرد و گفت:

ـ سارا مجد، نامز ...

ـ سارا خانم خیلی از آشنایی باهاتون خوش بختم. چقدر چهره ی شما به نظرم آشناست! قبلا همدیگه رو ندیدیم؟

ـ نه.

چشمانش را تنگ کرد و گفت:

ـ باید فکر کنم، مطمئنم قبلا شما رو دیدم. چرا این جا ایستادین؟ بفرمایید داخل.

تا وارد شدن کامل به ویلا، نفسم را درون سینه حبس کرده بودم.

علی رضا به آرامی در گوشم زمزمه کرد:

ـ نگران نباش سارا، من این جام، درست کنار تو. هر وقت احساس بدی داشتی، فقط کافیه بهم بگی تا بریم یه جایی که تنها باشیم.

دستش را فشار دادم.

دوباره به سمتم خم شد و ادامه داد:

ـ نمی دونم چرا نگرانی، ولی با وجود من اجازه نداری مضطرب بشی. باشه سارا؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و سعی کردم تندی ضربان قلبم را نادیده بگیرم. وارد ویلا شدیم. سالن بزرگی با ترکیب رنگ های طلایی و سبز مقابلمان قرار داشت. جزئیات کلافه کننده ی زیادی در اطرافم جریان داشت. زن و مردی جوان گوشه ای روی مبل نشسته بودند و حرف می زدند. زن لبخند می زد و مرد موهای طلایی رنگش را میان دستانش گرفته بود و بازی می کرد. نفسم را با صدا بیرون دادم. کمی دورتر نزدیک در باز بالکن، دو مرد مشغول صحبت بودند. زنی با پیراهن قرمز رنگ از آشپزخانه بیرون آمد. حداقل سالن به اندازه ای که فکر می کردم شلوغ نبود. نفس راحتی کشیدم. زن قرمز پوش با لبخند به سمتمان آمد.

ـ وای این جا رو! چه عجب علی رضا خان ما چشممون به جمال شما روشن شد؟!

دستانش را باز کرد و به دور گردن علی رضا حلقه کرد. بوی شیرین عطرش نفسم را بند آورد. دیدم که علی رضا دست آزادش را به دور کمر او حلقه کرد.

ـ مهربان جان چطوری خانم؟

دیدم که مهربان گونه ی علی رضا را بوسید. اخم کردم. حس خوبی نداشتم. می خواستم دستم را از میان انگشتای علی رضا بیرون بکشم، اما اجازه نداد. چرا علی رضا اجازه می داد کس دیگری او را ببوسد؟ مهربان از علی رضا فاصله گرفت. درسا و سپس کیوان را در آغوش گرفت و گونه ی هر دویشان را درست به مانند علی رضا بوسید. نفسم را با صدا بیرون دادم. بعد انگار تازه متوجه حضور من شده باشد، با دقت به سر تا پایم خیره شد.

کسری گفت:

ـ ایشون مهربان هستن، نامزد من.

romangram.com | @romangram_com