#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_554


ـ پیشنهادم رو با اشتیاق پس می گیرم. متاسفم که تو رو با بقیه مقایسه کردم، یه لحظه فراموش کردم که من این طوری عاشقت شدم.

صورتم را میان دستانش گرفت و سخت بوسیدم.

گفتم:

ـ می تونم آرایش کنم.

سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:

ـ نه. البته اگه خودت دوست داری، اون موضوع دیگه ایه، ولی به خاطر من این کارو نکن.

با اتومبیل کیوان رفتیم. در تمام مسیر بیست دقیقه ای تا رسیدن به ویلای کسری، دستم را در دست داشت و با انگشت شصت، پشت دستم را نوازش می کرد. با کیوان حرف می زد و به من لبخند می زد. وقتی او حضور داشت، خوش حال بودم.

از دیدن دوازده اتومبیلی که در مقابل ویلا پارک شده بود بی اختیار لرزیدم. نمی خواستم حدس بزنم چند نفر داخل ویلا حضور دارند. تا متوقف شدن کامل اتومبیل، چشمانم را بستم و پشت سر هم نفس عمیق کشیدم. نباید فراموش می کردم علی رضا در کنارم حضور دارد. نباید از یاد می بردم که کسانی که در اطرافم حضور دارند، دوستان علی رضا هستند. قرار نبود هیچ موضوعی باعث ناراحتی ام شود. می خواستم با دوستان علی رضا آشنا شوم، چند ساعتی از حضور در یک میهمانی لذت ببرم، با آدم های جدید آشنا شوم، شام بخوریم و خوش بگذرانیم و برگردیم، همین.

علی رضا به آرامی در گوشم زمزمه کرد:

ـ من این جام، کنار تو. من می تونم به جای تو نگران و مضطرب باشم، پس لازم نیست تو خودت رو به خاطر چیزی ناراحت کنی. می تونی بهم اعتماد کنی؟

چشمانم را باز کردم. به چهره ی بی حالت درسا خیره شدم که به عقب برگشته بود و نگاهش به ما بود. سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

با خنده گفت:

ـ عالیه، بریم.

با وارد شدن به ویلا و دیدن حیاطی که پر از نور و رنگ بود، بی اختیار لبخند زدم. دو طرف راه باریک و سنگ فرش شده ای که به سمت ساختمان ویلا می رفت، پر بود از درختان سبز و چراغ های رنگی که همه جا را روشن کرده بود. علی رضا انگشتانم را میان انگشتانش گرفت. با لبخند نگاهش کردم. بی صدا چیزی گفت. لب زدنی که بی شباهت به کلمه ی "دوستت دارم" نبود. لبخندم پر رنگ تر شد. به ویلا خیره شدم. ساختمانی بزرگ و سه طبقه، با نمایی به رنگ سفید. مردی مقابل در ایستاده بود. خیلی راحت متوجه شدم نگاهش از روی چهره ی کیوان، درسا و سپس علی رضا گذشت و روی من ثابت ماند. سعی کردم لبخندم را حفظ کنم. بلوز و شلوار مردانه ی سفید رنگ به تن داشت. مدل موهای سیاهش توجهم را جلب کرد. مدل موهایش درست شبیه زمانی بود که من با دست موهای علی رضا را به هم می ریختم. لبخندم پر رنگ تر شد. چهار پله ی منتهی به ساختمان را پایین آمد و مشغول سلام و احوال پرسی با کیوان و درسا شد که دو گام جلوتر از ما بودند. دست کیوان را رها کرد و گامی به جلو برداشت.

ـ آقا علی رضا، چه عجب ما شما رو دیدیم! خیلی خوش اومدی پسر.

با هم دست دادند. به سمتم چرخید و دستش را به سمتم دراز کرد. به انگشتان بلندش خیره شدم.

با خنده گفت:

ـ همراهت رو به من معرفی نمی کنی؟ من کسری هستم.

رنگ روشن چشمانش زیبا بود. به چشمانش زل زدم. چشمانش ستاره نداشت، حتی یکی. سیاره هم نداشت.

romangram.com | @romangram_com