#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_553


به آرامی کنارم زد و از روی تخت بلند شد. صدایش کردم، ایستاد، اما نگاهم نکرد. نمی خواستم ناراحتش کنم. نمی خواستم ناراحت باشم. وقتی چیزی نگفتم، بی هیچ کلامی اتاق را ترک کرد. "لعنتی".

به سراغ چمدانم رفتم. علی رضا کنارم بود، پس می توانستم. قرار بود فقط یکی، دو ساعت در میان جمع باشیم و بعد برگردیم. تونیک بلند سفید و ساپورت سیاه رنگی را برای پوشیدن انتخاب کردم. به حمام رفتم. موهایم را خشک کردم و لباس پوشیدم. پنج دقیقه از هشت گذشته بود.

ـ علی رضا چرا هنوز آماده نیستی؟ زود باش پختم از گرما. من و کیوان پایین منتظرتون هستیم.

صدای درسا از بیرون اتاق به گوش می رسید. لبه ی تخت نشستم و منتظر شدم. چند ثانیه ی بعد در به آرامی باز شد. با دقت نگاهش کردم. با دیدنم شگفت زده شد. نفسش را با صدا بیرون داد و لبخند به آرامی چهره اش را پوشاند.

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ من آمادم، ولی، مطمئن نیستم لباسم مناسب باشه.

جلو آمد. دستش را به دور کمرم حلقه کرد و مرا به سمت خود کشید.

ـ به اندازه ی کهکشان راه شیری خوشگل شدی.

مرا بوسید. لبخند زدم و دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. صورت و موهایم را نوازش کرد.

ـ می تونم یه خواهشی ازت داشته باشم؟

به چهره ای که تا چند ثانیه قبل پر از خنده بود و حالا کاملا جدی بود خیره شدم و گفتم:

ـ می شنوم.

با مکث طولانی گفت:

ـ اگه ازت خواهش کنم کمی برای من آرایش کنی، ناراحت میشی؟

به چشمانش خیره شدم، به لبان و گونه هایش. چرا چنین چیزی را از من خواسته بود؟ من قبلا هم به خاطر او آرایش کرده بودم، ولی هیچ وقت این درخواست از طرف او مطرح نشده بود.

گفتم:

ـ زشتم؟

برای چند ثانیه به چشمانم زل زد و بعد با صدای بلند خندید.

پیشانی ام را بوسید و گفت:

romangram.com | @romangram_com