#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_552


محمدرضا به آرامی، بی آن که کلامی بر زبان بیاورد، از کنارمان گذشت. لبخند محو علی رضا به اخم تبدیل شد.

قبل از این که درسا هم دور شود گفت:

ـ کسری برای امشب، تو و کیوان رو به مهمونی دعوت کرده. میاید؟

ـ باید با کیوان حرف بزنم، ولی فکر کنم میایم.

بی توجه به ادامه ی صحبتشان، به سمت پارسا رفتم. نزدیک کیوان ایستاده بود و حرف می زد. با دیدنم به خنده افتاد و جلو آمد. مچ دستم را گرفت. لرزیدم. گرمای دست او برایم آشنا بود.

ـ بیا می خوام یه چیزی نشونت بدم.

کمی دورتر به چند ماهی کوچک و مرده ی روی ساحل اشاره کرد. به یاد ماهی های قرمز و کوچک خودم افتادم. دلم برایشان تنگ شده بود. یکی از ماهی ها را به دست گرفت و به سمت درسا رفت. درسا با جیغ و فریاد سعی داشت پارسا را عقب براند و پارسا بلند می خندید.

با هم گوش ماهی و سنگ های رنگی جمع کردیم. به دنبال شلبی و پاپی می دوید. می خندیدم، اما نمی توانستم علی رضا و سودی جون را نادیده بگیرم. حس خوبی نسبت به این گفتگوهای بی پایانشان نداشتم. نمی خواستم در میان صحبت هایشان دخالت کنم. نمی خواستم موضوع گفتگویشان باشم.

علی رضا خستگی را بهانه کرد و بعد از نهار، برای استراحت کردن به طبقه ی بالا رفت. من هم به اصرار پارسا او را برای بازی کردن همراهی کردم. ورق بازی کردن را به من یاد داد. می دانست چطور باید تخته نرد بازی کند. برایش از سحابی ها و نحوه ی تشکیلشان حرف زدم. با وجود این که صحبت کردن و همراهی با علی رضا را بیشتر دوست داشتم، اما همراهی کردن با پارسا هم لذت بخش بود.

ساعت از هفت گذشته بود که به طبقه ی بالا رفتم. علی رضا طاق باز روی تخت دراز کشیده بود. دستانش را پشت سرش به هم قلاب کرده بود و به سقف خیره نگاه می کرد. آرام و بی صدا نزدیکش شدم. با دیدنم لبخند زد. دستش را به طرفم دراز کرد و مرا به سمت خود کشید. کنارش دراز کشیدم. دستانم را به دور بدنش حلقه کردم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. نفسم را با صدا بیرون دادم. من قبل از علی رضا و قبل از این آغوش مهربانش، چطور آرام بودم؟

به نوازش موهایم مشغول شد و گفت:

ـ فکر کنم باید برای رفتن آماده بشیم.

ـ مطمئنی؟

ـ از چی؟ از این که بهمون خوش می گذره؟ البته. کسری یه دوست قدیمی و خانوادگیه، پسر خوبیه و تازه با دوست دخترش نامزد کرده.

ـ مطمئن نیستم فکر درستی باشه که من هم بیام.

دست از نوازش کردن موهایم برداشت و محکم گفت:

ـ تا کی قراره همین طوری ادامه بدی؟ تا کی قراره از بقیه فاصله بگیری؟

ـ اما ...

ـ سارا تمومش کن.

romangram.com | @romangram_com