#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_551
ـ چون اون جا بدون شک شلوغه.
ـ باشه، مهم نیست.
ـ چرا هست.
ـ در واقع شاید باید می گفتم، الان دیگه مهم نیست، چون من پیشتم.
ـ اما ...
هر دو بازویم را سخت گرفت، به چشمانم خیره شد و گفت:
ـ نگران چی هستی سارا؟ فراموش کردی؟ ما قبلا رستوران و کافی شاپ رفتیم، تو الان بین خانواده ی من یه مهمون هستی، کیانا و وحید بارها و بارها مهمون خونه ی تو بودن. دلیلی برای اضطراب و نگرانیت وجود نداره، حداقل نه تا وقتی که من کنارتم. باشه؟ فقط چند ساعته. مهمونی قراره توی فضای باز، یه جایی نزدیک دریا باشه، پس خیلی راحت می تونیم از بقیه دور بشیم. هیچ کس مجبورت نمی کنه بیای، ولی می خوام در موردش فکر کنی. ما فقط قراره یکی، دو ساعت بریم یه مهمونی ساده، بهمون خوش بگذره، بخندیم، شام بخوریم، با آدم های جدید آشنا بشیم و برگردیم، همین.
به ستاره های چشمانش خیره شدم. من به علی رضا اعتماد داشتم. بارها و بارها به من ثابت کرده بود این اعتماد کردن نتیجه ی بدی نخواهد داشت. ضربان تند قلبم را احساس می کردم.
گفتم:
ـ باشه.
لبخند زد. نگاهی به اطرافش انداخت و سریع لبم را بوسید.
ـ علی رضا؟
قبل از این که واقعا لذتی از این بوسه ببرم، صدای درسا او را از من دور کرد. سرم را به سمتش برگرداندم. محمدرضا و درسا داشتند به سمت ما می آمدند.
علی رضا به آرامی خندید و گفت:
ـ گند زدم.
انتظار دیدن اخمی که میان ابروان محمدرضا بود را نداشتم. به آرامی قدم دیگری از علی رضا فاصله گرفتم. نمی خواستم او را ناراحت ببینم.
درسا با اخم به علی رضا خیره شده بود و گفت:
ـ میشه حداقل جلوی پارسا کمی رعایت کنید؟ این موضوع به خودی خود مشکل دار هست، تو دیگه بدترش نکن علی رضا.
ـ معذرت می خوام، حرفت کاملا درسته.
romangram.com | @romangram_com