#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_550
ـ خوبه که منظورتون این نبوده.
سرم را برگرداندم. علی رضا با چهره ای کاملا جدی به سمتمان می آمد. نگاهش میان من و سودی جون در رفت و آمد بود. کنارم متوقف شد و مچ دستم را گرفت.
ـ چیزی شده؟
به پارمیس نگاه کردم و گفتم:
ـ نه، فقط پارمیس خوابش برده.
سختی فکر کردن در مورد سوال سودی جون، وقتی می خواستم به زبان بیاورمش، بی هیچ تردیدی عذاب آور می شد. چطور به خودش اجازه داده بود چنین سوالی بپرسد؟ گفته بود منظورش از آن سوال برداشت من نبوده است، ولی در مورد صداقت کلامش کمی تردید داشتم. علی رضا خم شد و گونه ی پارمیس را بوسید. نفس عمیقی کشیدم. بوی عطرش و بوی دریا در هم ادغام شده بود.
گفت:
ـ کسری زنگ زد گفت چند تا از دوستاش رو دعوت کرده ویلا. برای شام، من و سارا، کیوان و درسا رو هم دعوت کرده.
سودی جون با لبخند گفت:
ـ خیلی خوبه. من و پارسا امشب برای خودمون حسابی برنامه داشتیم.
دست علی رضا به آرامی دور کمرم حلقه شد. بیشتر خودم را نزدیکش کردم. حس خوبی داشت. امشب به یک میهمانی دعوت بودیم. مطمئن نبودم بخواهم حتی در مورد رفتن به آن میهمانی فکر کنم.
علی رضا با خنده گفت:
ـ امشب قراره خیلی بهمون خوش بگذره.
گفتم:
ـ من نمیام.
ـ سارا؟
با گام های بلند به سمت ویلا به راه افتادم. علی رضا خیلی سریع خودش را به من رساند و بازویم را گرفت. متوقف شدم.
با جدیت به چهره ام خیره شد و گفت:
ـ چرا؟
romangram.com | @romangram_com