#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_549
پارسا دستانش را با حرارت در هوا تکان می داد و می خندید.
گفت:
ـ پدرت لمست نمی کرد؟
علی رضا موبایلش را در جیبش قرار داد.
گفتم:
ـ خیلی کم.
ـ و این ناراحتت می کرد، درسته؟
لب هایم را به هم فشار دادم. این سوال و جواب ها حس خوبی نداشت. دلم می خواست در کنار علی رضا باشم.
گفتم:
ـ آره.
ـ پدرت هیچ وقت اذیتت کرد؟ منظورم اینه که خواست بهت نزدیک بشه؟
با اخم نگاهش کردم. "پدرت هیچ وقت اذیتت کرد؟ منظورم اینه که خواست بهت نزدیک بشه؟" او اصلا متوجه شده بود در مورد چه چیزی حرف می زند؟!
محکم و قاطع گفتم:
ـ نه، حق نداری در مورد پدر من این طوری فکر کنی.
ـ منظور من این بود که شاید به خاطر ...
ـ واقعا دارم فکر می کنم که منظورتون این بوده که پدرم هم مثل محمد قصد آزارم رو داشته.
نیم قدم به جلو برداشت و گفت:
ـ نه عزیزم.
سرم را تکان دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com