#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_548


سودی جون می خواست لمسم کند؟ به نفس نفس افتادم. پارمیس را با یک دست گرفت و دست دیگرش را بالا آورد. نگران پارمیس بودم که از میان دستانش رها شود. به دستش خیره شدم. در چند سانتی متری صورتم متوقف شد.

گفت:

ـ چرا دوست نداری لمس بشی؟

دستش را انداخت، بی آن که لمسم کند. نفسم را با صدا بیرون دادم.

ـ من هیچ وقت از این که دیگران بهم دست بزنن خوشم نمیومده.

ـ اما نه به این شدت و محمد این موضوع رو تشدید کرد، درسته؟

چرا کنجکاوی می کرد؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم. دوباره به راه افتادیم. علی رضا چند گام دورتر از کیوان ایستاده بود و با تلفن صحبت می کرد.

سودی جون پرسید:

ـ و حتما یه دلیل دیگه ای هم هست.

ـ چرا می خواید بدونید؟

علی رضا با صدا خندید. بی اختیار لبخند زدم.

ـ نگرانی در مورد پسرم، کنجکاویم رو توجیه می کنه؟

ـ آره.

علی رضا باز هم خندید. پارسا دوان دوان از کنارمان گذشت.

گفتم:

ـ ساره هم دوست نداشت خیلی لمس بشه، اما ... لیلی از این که نوازشمون کنه خیلی خوشش میومد.

پارسا کنار کیوان ایستاد و با هیجان مشغول تعریف کردن مطلبی شد.

ادامه دادم:

ـ محمدرضا خیلی از این موضوع خوشش نمیومد.

romangram.com | @romangram_com