#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_547


ـ حالا چه برنامه ای دارید؟

ـ برنامه ی چی؟

ـ ازدواج.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ در موردش حرف نزدیم.

ـ من و علی رضا خیلی در مورد تو با هم حرف زدیم.

می دانستم.

ـ می دونم.

ـ برات مهم نیست؟

نفسم را بی صدا بیرون دادم و به آسمان خیره شدم. آسمان صاف و بدون ابر بود.

گفتم:

ـ شما علاوه بر ما ... مادر بودن، دوست علی رضا هم هستید.

ـ دلم می خواد دوست تو هم باشم. به هر حال تو قراره با پسر من ازدواج کنی.

ایستادم، ایستاد. به سمتش چرخیدم و به پارمیس خیره شدم. خوابیده بود. لبخند زدم.

گفت:

ـ وقتی علی رضا لمست می کنه، ناراحت نمیشی؟

متعجب از سوالش، سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم.

ـ نه.

ـ من می تونم لمست کنم؟

romangram.com | @romangram_com