#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_546


صدای خنده ی کیوان بلند شد. محمدرضا و سودی جون هم می خندیدند. علی رضا با اخم نگاهم می کرد.

درسا گفت:

ـ ایول سارا، خیلی خوب اومدی، خوشم اومد.

علی رضا چشمانش را تنگ کرد و گفت:

ـ آره؟ آره سارا خانم؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم. صدای خنده ی درسا بلندتر شد. علی رضا با گام هایی بلند به سمتم آمد. به چشمان تنگ شده اش خیره شدم و با لبخند یک پله بالاتر رفتم. وقتی سرعت قدم هایش تندتر شد، می دانستم قصد بازی دارد. من از این بازی خوشم می آمد. جیغ کوتاهی کشیدم و از پله ها بالا دویدم.

ـ وایستا ببینم کجا در میری؟ تو هم شدی طرفدار اونا؟ از الان خودت رو مرده فرض کن سارا خانم.

وارد اتاق شدم و قبل از بستن در، علی رضا وارد شد. با صدا خندیدم.

درسا بلند گفت:

ـ ساکت، اگه بچم بیدار بشه باید خودتون بخوابونیدش.

علی رضا در آغوشم گرفت و مرا از روی زمین بلند کرد. صدای گریه ی پارمیس بلند شد. روی تخت افتادیم. دست و پا می زدم تا علی رضا را از خود دور کنم. بی وقفه می بوسیدم. علی رضا چقدر خوش بخت بود. یک خانواده ی کامل داشت. پدر؛ نفسم را بیرون دادم. مادر؛ لرزیدم. خندید. خواهر، شوهر خواهر و دو تا خواهر زاده. من هم آرزوی چنین خانواده ای را داشتم. دستانم را به دور گردن علی رضا حلقه کردم. علی رضا چقدر خوش بخت بود.

پیشنهاد من بود که به علی رضا گفتم برویم لب ساحل. پارسا با شوق از جا بلند شد و بی توجه به محمدرضا که مشغول دیدن تلویزیون بود، کنترل را برداشت و تلویزیون را خاموش کرد. دست محمدرضا را گرفت و قبل از همه ویلا را ترک کردند. من و علی رضا همزمان با درسا و کیوان از ویلا خارج شدیم و چند دقیقه بعد هم سودی جون در حالی که پارمیس را در آغوش داشت، به جمعمان پیوست.

نیم ساعت بعد، در حالی که مشغول نوازش پارمیس بودم، متوجه علی رضا و کیوان شدم که چند متر دورتر ایستاده اند و با چهره های جدی با هم صحبت می کنند. علی رضا به زمین نگاه می کرد و سرش را تکان می داد و کیوان هم تند تند چیزهایی می گفت. گاهی اخمی عمیق روی پیشانی علی رضا می نشست و گاهی لبخند می زد و چیزی می گفت.

سودی جون گفت:

ـ دوست داری کمی با هم قدم بزنیم؟

نگاهش کردم. پارمیس را در آغوشش جا به جا کرد و به آرامی از روی زمین بلند شد. همراهی اش کردم. پارسا در حالی که تنها شلوارک سیاهش را به تن داشت، درون دریا ایستاده بود. درسا و محمدرضا چند دقیقه ی قبل به داخل ویلا برگشته بودند.

ـ علی رضا بهم گفت پیشنهاد ازدواجش رو قبول کردی.

سرم را به سمت سودی جون برگرداندم. با لبخند نگاهم می کرد. نمی دانستم چه باید بگویم. جمله اش سوالی نبود.

گفت:

romangram.com | @romangram_com