#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_544
پارسا پاهایش را به دور بدن علی رضا حلقه کرد و گفت:
ـ خوبه منم مامان تو رو اذیت کنم.
علی رضا بلندتر خندید و گفت:
ـ تو واقعا می خوای سودی جون رو اذیت کنی؟
پارسا بی حرکت برای چند لحظه به سودی جون خیره شد و گفت:
ـ نه.
سودی جون با صدا خندید. علی رضا بالاخره موفق شد پارسا را از روی دوشش پایین بیاورد. روی فرش میان هال با هم گلاویز شده بودند. درسا بالای سرشان ایستاده بود و پارسا را تشویق می کرد، گاهی هم دستان علی رضا را می گرفت و به پسرش کمک می کرد.
سودی جون در حال پایین رفتن از پله ها گفت:
ـ تمومش کنید بچه ها. نیمرو یا املت؟
پارسا داد زد:
ـ سوسیس تخم مرغ.
علی رضا گفت:
ـ نخیر، نیمرو.
ـ نخیر، مامانی تو رو خدا سوسیس تخم مرغ درست کن.
التماس صدایش مرا به خنده انداخت.
سودی جون وارد آشپزخانه شد و گفت:
ـ اصلا هر چی سارا بگه. تو چی دوست داری سارا؟
به علی رضا و پارسا که دست از کشتی گرفتن برداشته بودند و نگاهم می کردند خیره شدم و گفتم:
ـ سوسیس تخم مرغ.
romangram.com | @romangram_com