#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_542


با ابروهای بالا رفته خیلی سریع سرش را به سمتم برگرداند و به چشمانم خیره شد. احساس کردم نفس نمی کشید.

ـ بد برداشت نکن درسا، منظورش صحبت کردن با مادرشه.

علی رضا بود. دیدم که درسا نفسش را با صدا بیرون داد. دلم می خواست بدانم در مورد حرفم چه برداشتی داشته است. علی رضا به آرامی جلو آمد. دسته کلید را از دست درسا گرفت و در پشتی را باز کرد.

ـ مرسی عزیزم. برو بخواب فردا در موردش حرف می زنیم. باشه؟

درسا سری به علامت مثبت تکان داد و بی آن که نگاهم کند، با شب بخیر کوتاه و مختصری آشپزخانه را ترک کرد. از در بیرون رفتم. هیچ وقت کفش های کس دیگری، جز ساره را به پا نکرده بودم و دوست نداشتم این اتفاق هیچ وقت پیش بیاید. پا برهنه از سه پله پایین رفتم و با عبور از محوطه ی سنگ فرش شده ی پشت ساختمان، به سمت دریا گام برداشتم. نرمی و خنکی شن های ساحل، حس خوبی داشت. باید به چیز دیگری فکر می کردم. هر چیزی به غیر از او و ساره.

پنج میلیارد و چهارصد میلیون سال بیشتر تا مرگ خورشید فاصله نداشتیم. اول هلیم در هسته خورشید شروع به همجوشی و تولید کربن می کند و بعد خورشید شروع به انبساط می کند. زمانی که خورشید مانند غولی در آسمان بزرگ و بزرگ تر می شود، در آن زمان پیش بینی می شود وضع آب و هوای زمین، داغ، درخشان و مه آلود خواهد بود؛ زمانی که خورشید دو سوم آسمان را پوشانده، دمای چند هزار درجه ای روی زمین، مدت هاست که جو و اقیانوس هایش را تبخیر کرده است. سرانجام، لایه خارجی خورشید، عطارد، زهره، زمین و حتی مریخ را در خود فرو می برد و نابود می کند و ... (هفتاد)

با برخورد دستی، تمام وجودم به لرزه افتاد. سعی کردم او را پس بزنم، اما سخت دستانش را به دورم حلقه زد و اجازه نداد دور شوم.

ـ آروم باش سارا، منم، علی رضا.

آرام گرفتم. نباید همیشه این قدر ناگهانی و غیر منتظره به من نزدیک می شد. نمی خواستم ناخودآگاه به او آسیبی برسانم. چند نفس عمیق کشیدم. احساس کردم پشت سرم روی زمین نشست. به او تکیه دادم. چقدر خوب بود که حضور داشت.

ـ به چی فکر می کردی؟

ـ به این که خورشید قراره پنج میلیارد و چهارصد میلیون سال دیگه نابود بشه.

سرم را بالا گرفتم و به آسمان خیره شدم.

گفت:

ـ موضوع جالبیه برای حرف زدن، اما قبلش می خواستم بگم منظور خاصی از گفتن اون حرف ها نداشتم.

ـ مهم نیست، نه می خوام در موردش حرف بزنم و نه فکر کنم.

دراز کشید. عمود بر بدن او دراز کشیدم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. هر دو به آسمان خیره شده بودیم و او موهایم را نوازش می کرد.

در آغوش علی رضا بود که بیدار شدم. نگاهم روی در نیمه باز اتاق ثابت ماند. از دیدن درسا پشت در، متعجب شدم! در را کامل باز کرد و وارد شد. او این جا چه کار می کرد؟ قبل از این که چیزی بگویم، سریع انگشت اشاره ی دست راستش را مقابل بینی اش گرفت و صدای هیس مانندی از میان لب هایش به گوشم رسید. او واقعا این جا چه می کرد؟ لبخند می زد و گونه هایش سرخ شده بود. نتوانستم لبخند بزنم. با چشم حرکتش را دنبال کردم. به آرامی جلو آمد، تخت را دور زد و پشت سر علی رضا متوقف شد. بی صدا می خندید. دستش را که بالا آورد، تازه توجهم به لیوان آب پری که میان انگشتانش جای داشت، جلب شد. ابروهایش بالا رفت. بهتر بود هر چه زودتر از علی رضا فاصله می گرفتم. خیلی آرام از میان دستان سنگینش بیرون خزیدم و صاف ایستادم. علی رضا کامل خواب بود. درسا اول چند قطره آب را روی پهلویش ریخت. حرکت ناخودآگاه علی رضا را دیدم که کمی خودش را جمع کرد. درسا با لبخندی پهن، لیوان آب را از روی پهلویش تا روی صورتش خالی کرد. با دهانی نیمه باز به باز شدن ناگهانی چشمان علی رضا خیره شدم.

ـ درسا!

صدای بلند علی رضا برای بر زبان آوردن نام درسا شوکه ام کرد! بی اختیار لرزیدم. بی شک درسا قبلا هم چنین کاری کرده بود که علی رضا بدون دیدنش، بی هیچ مکثی نامش را آن طور فریاد زده بود. درسا جیغی زد و شروع کرد به دویدن. علی رضا سریع از جا پرید.

romangram.com | @romangram_com