#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_541
درهای ویلا قفل بود. در پشتی را امتحان کردم. آن هم قفل بود. دلم آسمان می خواست. دلم ستاره می خواست. روی زمین نشستم و به در تکیه دادم.
ـ دعواتون شده؟
از شنیدن صدای درسا، جا خوردم! سرم را بلند کردم. دست به سینه به اپن آشپزخانه تکیه داده بود و خیره نگاهم می کرد. بلوز و شلوار راحتی سفید رنگی به تن داشت و موهایش را روی شانه رها کرده بود.
گفتم:
ـ نه.
ـ پس چرا سرش داد می زدی؟
ـ من داد نمی زدم، فقط داشتیم حرف می زدیم.
ـ الان چرا این جایی؟
به آرامی از جا بلند شدم و گفتم:
ـ می خواستم از ویلا برم بیرون.
متعجب گفت:
ـ ساعت یک و نیمه، کجا می خوای بری؟
ـ می خوام آسمون رو ببینم.
نفسش را با صدا بیرون داد. از روی اپن دسته کلیدی را برداشت و به سمتم آمد.
گفت:
ـ من علی رضا رو خیلی دوست دارم، پس اذیتش نکن، دلم نمی خواد با هم برخورد بدی داشته باشیم.
یکی از کلیدها را جدا کرد.
گفتم:
ـ من اذیتش نمی کنم، ولی می خواد من رو مجبور به کاری بکنه که ازش خوشم نمیاد.
romangram.com | @romangram_com