#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_540


به آرامی کمرم را نوازش می کرد.

گفتم:

ـ پس چرا رفت؟ چرا به جای ساره، من رو با خودش نبرد؟ چرا هیچ وقت بهم زنگ نزد تا حالم رو بپرسه؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ حتما یه دلیلی برای تمام این کارهاش داشته. تو چرا باهاش حرف نمی زنی تا ...

به سرعت از جا بلند شدم و گفت:

ـ اصلا، غیر ممکنه! نه، نمی خوام باهاش حرف بزنم.

ـ سارا ...

ـ گفتم نه. خواهش می کنم تو مثل بقیه سعی نکن من رو به کاری که دوست ندارم انجامش بدم مجبور کنی. من نمی خوام باهاش حرف بزنم، چون نمی تونم ببخشمش، چون تنهام گذاشت.

ـ شنیدن دلایلش حتما می تونه بهت ...

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ تمومش کن علی رضا، امشب رو خراب نکن.

بازویم را میان انگشتانش گرفت و گفت:

ـ باشه، ولی، سارا تا کی می خوای از این موضوع فرار کنی؟ به هر حال یه روزی مجبور میشی باهاش رو در رو بشی و با هم حرف بزنید.

ـ نمی خوام.

ـ نخواستن تو این موضوع رو فقط به تاخیر می ندازه، اما توی ...





بازویم را با خشم از میان انگشتانش بیرون کشیدم و بی توجه به او که بلند نامم را صدا می زد، از اتاق خارج شدم. چرا می خواست امشب را خراب کند؟ درک این موضوع خیلی سخت بود که نمی خواهم به او و ساره فکر کنم؟ چرا حرفم را نمی فهمید؟

romangram.com | @romangram_com