#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_539
ـ سودی جون دوستمه، باهاش راحتم و تقریبا همه چیزم رو بهش میگم.
تنها کلمه ای که در ذهنم بی اختیار شکل گرفت کلمه ی "خوش به حالت" بود.
ادامه داد:
ـ این ناراحتت می کنه؟ من که به نظرت از این پسرای لوس و مامانی نمیام؟
"مامانی". نفسم را با صدا بیرون دادم و ایستادم. لبه ی تخت نشسته بود. دستانش را دو طرف بدنش روی تخت گذاشته و به جلو خم شده بود. با دقت نگاهم می کرد. سنگینی نگاهش آزار دهنده نبود. این موضوع ناراحتم نمی کرد، ولی چیز دیگری بود که باعث آزارم می شد. به آرامی جلو رفتم و کنارش نشستم.
به آینه خیره شدم که تصویر درهای نیمه باز کمد دیواری را به نمایش می گذاشت و گفتم:
ـ من هم یه زمانی فکر می کردم اون هم دوستمه.
ـ اون؟ منظورت دقیقا حامد ...
سکوت کرد. متوجه منظورم شده بود. دستش را به دور شانه ام حلقه کرد و مرا بیشتر به سمت خود کشید.
گفت:
ـ لیلی؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم.
گفتم:
ـ گاهی خیلی ... خیلی دلم براش تنگ ...
لب هایم را به هم فشردم. نباید می گفتم. این حس در مورد او، برای من ممنوع بود. دقیقا از یک سال و هشت ماه و بیست و سه روز بعد از رفتنشان، این حس برای من ممنوعه شد. خودم را بیشتر در آغوشش فرو کردم.
گفت:
ـ چون تنهات گذاشت از دستش خیلی عصبانی شدی؟
ـ آره. خب یعنی اوایل خیلی از دستش عصبانی بودم، بعد به این نتیجه رسیدم که اون همیشه ساره رو به من ترجیح می داده، چون ساره تقربیا زمان بیشتری رو باهاش می گذروند و اون حق داشت ساره رو بیشتر دوست داشته باشه و من که شبیه محمدرضا بودم رو، نه.
ـ داری اشتباه می کنی. من هم با سودی جون بیشتر وقت می گذرونم، دلیل نمیشه که بابا دوستم نداشته باشه.
romangram.com | @romangram_com