#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_538
صدای درسا کاملا متعرض بود.
سودی جون با لبخند رو به علی رضا گفت:
ـ شما برید بخوابید. شبتون بخیر.
و رو به کیوان ادامه داد:
ـ پسرم دیر وقته شما هم برید.
و بی آن که منتظر کلامی از طرف کسی شود، پله ها را پایین رفت و وارد اتاقش شد. همزمان با بسته شدن در اتاق سودی جون، درسا همراه با اخم غلیظی که بر چهره داشت، اول به من و بعد به علی رضا نگاه کوتاهی انداخت. کیوان را کنار زد و وارد اتاق شد. کیوان شانه بالا انداخت و با تکان دادن سر شب بخیر کوتاهی گفت و به درون اتاق رفت.
ـ علی رضا؟
ـ لازم نیست خیلی در مورد رفتار درسا خودت رو ناراحت کنی، فکر کنم کمی حسودی می کنه.
چرا باید حسودی می کرد؟ اهمیت چندانی نداشت. در واقع من داشتم به چیز دیگری فکر می کردم.
گفتم:
ـ من به رفتارهای نه چندان دوستانه ی دیگران در مورد خودم عادت دارم.
ـ مثلا کی؟ کیانا یا حامد، شاید هم مهدیس.
کلامش همراه با خنده بود. کلامم را مسخره نمی کرد، اما داشت سعی می کرد سر به سرم بگذارد.
ـ وحید.
ـ آهان. خب اون مسئله ی جداگانه ایه.
دستش را به دور شانه ام حلقه کرد و به درون اتاق هدایتم کرد. در را بست. به سراغ چمدانم رفتم. باید لباس راحتی می پوشیدم. شلوار خاکستری ام را از چمدان بیرون کشیدم.
در حالی که هنوز جلوی چمدان زانو زده بودم گفتم:
ـ تو هر چیزی که اتفاق میفته رو به سودی جون میگی؟
با مکث کوتاهی گفت:
romangram.com | @romangram_com