#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_537


شب برای خواب، همزمان با درسا و کیوان، از پله ها بالا رفتیم. پارسا ساعتی قبل به خواب رفته بود و محمدرضا هم چند دقیقه ی قبل به اتاقش رفته بود. روی پاگرد دوم، متوجه سودی جون شدم. با لبخند روی پاگرد اول، مقابل در اتاق خوابشان ایستاده بود و به ما نگاه می کرد. لبخند زدم و شب بخیر کوتاهی گفتم.

علی رضا دستش را به دور کمرم حلقه کرد و گفت:

ـ شب همگی بخیر.

مرا به سمت اتاق خودش هدایت کرد.

ـ علی رضا؟!

با صدای محکم و تقریبا بلند و آشکارا عصبی درسا، هر دو متوقف شدیم.

سودی جون گفت:

ـ درسا جان چیزی می خوای دخترم؟

حلقه ی دستان علی رضا تنگ تر شد. به سمت درسا چرخیدم و با دیدن اخم غلیظی که میان ابروانش جای داشت، بی اختیار نیم قدم به عقب برداشتم. به سینه ی علی رضا تکیه دادم. متوجه کیوان شدم که به آرامی بازوی او را گرفته و می کشد.

درسا به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ سارا جون سوءتفاهم نشه، ولی ... می خواستم بدونم شما توی اتاق مهمون نمی خوابی؟

درسا بی اختیار مرا به یاد کیانا می انداخت. همین موضوع باعث شد لبخند بزنم.

گفتم:

ـ بله.

سرش را تکان داد و رو به علی رضا گفت:

ـ میشه توضیح بدی؟

سودی جون دو پله بالا آمد و گفت:

ـ درسا جان به نظرم نیازی نیست توضیحی از طرف هیچ کس داده بشه. من در جریان همه چیز هستم.

ـ مامان!

romangram.com | @romangram_com