#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_536
ـ سلام بر پسر نا ...
سرم را به سمت صدا برگرداندم. محمدرضا بود. لبخند زدم. او محمدرضا بود، هم نام پدرم. ابروهایش بالا رفت و خیلی سریع لبخند رفته از چهره اش دوباره روی لبانش نشست.
ـ سارا خانوم ما هم که این جاست. چطوری دخترم؟
در صادقانه بودن کلام و لبخند او هیچ شکی نمی توانستم داشته باشم. با ورود کامل محمدرضا، به در خیره شدم. کیوان و سودی جون. آن ها هم بدون هیچ تردیدی از دیدنم متعجب می شدند. نمی دانستم چرا علی رضا چیزی در مورد حضورم به آن ها نگفته است.
کیوان با دو چمدان در دست وارد شد. به نفس نفس افتاده بود. سرش را بلند کرد و او هم با دیدن من برای چند لحظه متعجب و شوکه شده خیره نگاهم کرد.
ـ سارا خانم سلام. خوبید؟
ـ ممنون.
ـ سلام سارا.
صدای سودی جون بود. سبد سفید رنگی را در دست حمل می کرد.
کامل وارد شد و گفت:
ـ علی رضا بیا کمک پسرم.
علی رضا با عجله جلو رفت و سبد را از دستش گرفت. سودی جون با لبخند سرش را بلند کرد و برای اولین بار بعد از ورودش نگاهم کرد.
ـ خوش اومدی عزیزم. پارسا، عزیزم من کیفم رو تو ماشین جا گذاشتم، میشه برام بیاریش؟
پارسا بدو بدو از ویلا خارج شد. سنگینی نگاه دیگران، حس خوبی نداشت. وقتی همه برای جا به جایی وسایل و عوض کردن لباس هایشان به طبقه ی بالا رفتند، نفس راحتی کشیدم. روی مبل نشستم و به چهره ی خواب آلود پارمیس خیره شدم. تغییراتش واقعا شگفت انگیز و دیدنی بود. پاپی و شلبی همزمان با پارسا وارد ویلا شدند. پاپی به دنبال پارسا به طبقه ی بالا رفت و شلبی به سمت من آمد. با وجود این که برای نوازش کردنش تمایل زیادی داشتم، اما مطمئن نبودم با وجود پارمیس در آغوشم، دست زدن به یک سگ چندان کار درستی باشد.
صرف نهاری که دست پخت علی رضا بود، در میان شوخی ها و خنده های کیوان و محمدرضا و البته شیطنت های پنهانی پارسا، شیرین بود، ولی نگاه های خیره و سنگین درسا، چندان حس خوبی نداشت، گر چه متوجه بودم درسا تمام تلاشش را برای پنهان کردن نگاه های خیره اش انجام می دهد.
با محمدرضا تخته بازی کردم و دو بار باختم و یک بار بردم. سر به سرم می گذاشت و برایم از شیطنت های علی رضا تعریف می کرد. پارسا با خنده جلو آمد و بازویم را گرفت. لرزیدم. از جا بلند شدم و همراهی اش کردم. میان او و کیوان نشستم و با کیوان ایکس باکس بازی کردم. قبلا هم با علی رضا دقیقا همان بازی را انجام داده بودیم. او را هم بردم. با خنده شکایتم را به علی رضا کرد.
با وجود این که دیگر با علی رضا تنها نبودم، روز خیلی خوبی بود، حتی نگاه های سنگین درسا هم دیگر حس بدی نداشت. آن جا شاد بودم و درست مثل زمان های تنهایی ام با علی رضا، به دلایل کوچک و بی اهمیت لبخند می زدم و می خندیدم.
romangram.com | @romangram_com