#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_535
لبخند خیلی سریع روی لب هایش نشست و با گام های بلند به سمتم آمد. مثل علی رضا محکم و بلند گام بر می داشت. دستانش را باز کرد. می دانستم قصد دارد مرا در آغوش بگیرد. نفسم بند آمد. مطمئن نبودم بتوانم آغوشش را تحمل کنم. چشمانم را بستم و تمام عضلات تنم را منقبض کردم. دستانش به دورم حلقه شد. لرزیدم.
ـ وای چقدر خوبه که این جایی! دایی علی رضا خیلی نامردی، چرا صبح که بهت زنگ زدم نگفتی سارا جون هم این جاست؟
بوی خوبی می داد، اما بوی علی رضا خیلی بهتر بود. تحمل آغوشش، تا آن اندازه که تصور می کردم سخت نبود. همزمان با باز شدن حلقه ی دستانش، نفسم را بی صدا بیرون دادم و چشمانم را باز کردم. از کنارم گذشت. کمی به عقب چرخیدم. علی رضا با چهره ای کاملا جدی به من خیره شده بود. به زحمت لبخندی روی لبم نشاندم. لبخند محوی زد و نگاهش را به سمت پارسا برگرداند. پارسا تقریبا خود را به آغوش علی رضا پرت کرد.
علی رضا با خنده گفت:
ـ چی کار می کنی پسر؟ خفم کردی. چقدر سنگین شدی! درسا به این پسرت چی میدی که روز به روز سنگین تر میشه؟ بیا پایین پسر، خجالت بکش، خرس گنده شدی، کمرم شیکست.
درسا؛ به آرامی سرم را به سمت در ورودی برگرداندم. درسا با دهانی باز دقیقا میان چهارچوب در ایستاده بود و نگاهش به روی من ثابت مانده بود. سعی داشتم دوستانه لبخند بزنم، ولی نتوانستم. یک کیف دستی حصیری، با گل های رنگی در دست راستش بود و با دست دیگرش هم صندلی پارمیس را گرفته بود.
ـ سلام.
نگاهش را دیدم که به سمت جایی که علی رضا قرار داشت چرخید و گفت:
ـ علی رضا؟
نمی توانستم علی رضا را ببینم، ولی مطمئن بودم کاری کرد که اول اخم های درسا در هم رفت و بعد به آرامی سلام داد. کامل وارد شد. علی رضا به سمتش رفت. نگاه درسا روی صورت علی رضا ثابت مانده بود.
ـ بده ببینم این خوشگله رو.
خم شد و از داخل صندلی، پارمیس را در آغوش گرفت. نیم قدم به سمت علی رضا برداشتم. دوست داشتم پارمیس را ببینم.
درسا گفت:
ـ خوش حالم می بینمت سارا جان. خوبی عزیزم؟
مطمئن نبودم کلامش چندان هم صادقانه باشد.
ـ ممنون، خیلی خوبم.
علی رضا به سمتم چرخید و گفت:
ـ ببینش، خوشگل دایی چقدر بزرگ شده.
با اشتیاق به سمتشان رفتم. دوست داشتم پارمیس را در آغوش بگیرم و موهای کم پشت و کم رنگ و کوتاهش را به هم بریزم. علی رضا آرام او را در آغوشم قرار داد. حس خوبی بود.
romangram.com | @romangram_com