#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_534


چرا خوب نباشم؟ این حس رخوت و سستی بعد از هم آغوشی اش را دوست داشتم. سرم را به علامت مثبت تکان دادم.

گفت:

ـ تا یه ساعت دیگه می رسن، نهارشون گردن منه. درسا خانم هوس ماهی های من رو کرده. می تونم کمی تنهات بذارم؟ اشکالی نداره؟

دستم را به سمتش دراز کردم. دستم را گرفت. با شیطنت او را به سمت خود کشیدم. هیچ مقاومتی نکرد. با خنده خم شد و بوسه ای سخت و طولانی به روی لب هایم نشاند.

سرش را عقب برد و من گفتم:

ـ منم میام.

دستم را گرفت و با حرکتی ناگهانی، بلندم کرد. دستش را دور کمرم حلقه کرد.

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ اول یه چیزی بپوش تا دوباره ...

نفسش را با صدا بیرون داد و نگاهش روی گردنم ثابت ماند. سرم را عقب بردم و با صدا خندیدم.

ـ نخند، مگه با تو نیستم میگم نخند؟ ببین خودت نمی ذاری به کارم برسم اون وقت ...

خم شد و دندان هایش را روی گردنم گذاشت و فشار ملایمی به دندان هایش وارد کرد. سرم را خم کردم.

به آرامی رهایم کرد و گفت:

ـ منتظرتم. زود بیا، من طاقت دوریت رو ندارم.

همزمان با سرخ شدن آخرین ماهی، صدای باز شدن در را شنیدم و بعد صدای پارسا که بلند نام علی رضا را می خواند.

ـ دایی؟ دایی کجایی؟ ما اومدیم. دایی علی رضا؟

از آشپزخانه بیرون آمدم. پارسا با آن شلوارک و تی شرت سیاه، قد بلندتر به نظر می رسید. با این موهای آشفته، چهره اش درست به مانند چهره ی علی رضا، وقتی موهایش را به هم ریخته بودم، جذاب و دیدنی و البته دوست داشتنی به نظر می رسید. با دیدنم متوقف شد. تعجب کرده بود.

کوله ی سیاه و قرمزی که روی شانه اش بود را روی زمین انداخت و ناباورانه گفت:

ـ سارا جون!

romangram.com | @romangram_com