#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_533
موبایلش را از روی میز برداشت و از اتاق خارج شد. چشمانم را بستم. می خواستم بخوابم، اما مغزم کاملا بیدار بود و امکان نداشت دوباره بتوانم راحت بخوابم. پنج دقیقه ای میان ملافه ها غلت زدم و بعد به این نتیجه رسیدم که باید برای دیدن خانواده اش، آماده باشم. حوله ام را از روی چمدانم برداشتم و به سمت حمام رفتم.
علی رضا با تاخیر ده دقیقه ای به ویلا برگشت. سه کیسه ی پر از مواد غذایی خریده بود. اول یک صبحانه ی مفصل همان جا داخل آشپزخانه خوردیم و او مشغول جا به جا کردن خوراکی هایی که خریده بود، شد. ماهی، مرغ، گوجه فرنگی، پرتقال، فلفل دلمه ای، خیار، سس مایونز، سس قرمز، کالباس و یک بسته شکلات تلخ برای من. بسته ی شکلات را باز و تکه ی کوچکی از آن را جدا کردم. علی رضا مقابل در باز یخچال خم شده بود و داشت کیسه ی گوجه فرنگی ها را در فضای پر یخچال جای می داد. جلو رفتم و تکه ی شکلات را مقابل دهانش گرفتم. دهانش را با لبخند باز کرد. دستم را جلوتر بردم. دهانش را بازتر کرد و در حرکتی کاملا غافلگیرانه، دو انگشتم را گاز گرفت. با مشت به پشت کمرش کوبیدم. مطمئن بودم ضربه ام چندان هم محکم نبوده است، اما با آه و ناله روی زمین نشست.
ـ حقته، تا تو باشی من رو گاز نگیری.
خیلی ناگهانی صاف نشست، به چشمانم خیره شد و گفت:
ـ حقمه؟ آره؟ خوب کاری کردم، دوست داشتم گازت بگیرم.
نیم خیز شد. نیم قدم به عقب برداشتم.
گفت:
ـ اصلا دوست دارم بازم گازت می گیرم. می خوام ببینم کی می تونه جلوی من رو بگیره؟
سعی می کردم جدی باشم، اما مقاومت کردن در مقابل آن لبخندی که میل شدیدی برای نشاندنش روی لبم داشتم، واقعا سخت بود.
گفتم:
ـ من اجازه نمیدم.
اخم کرد و گفت:
ـ چطوری می خوای جلوی من رو بگیری؟
نیم قدم دیگر به عقب برداشتم. برای خارج شدن از آشپزخانه، باید از پشت علی رضا عبور می کردم. گزینه ی دیگری هم بود. می توانستم از در پشتی که از آشپزخانه باز می شد، خارج شوم و به سمت ساحل بروم. به آرامی شروع به حرکت کردم. ترجیح می دادم ادامه ی این بازی در خانه اتفاق بیفتد، نه در ساحل، چون احتمالا آخر این کشمکش های فوق العاده دوست داشتنی، به یک رابطه ی پر شور ختم می شد. لبم را گاز گرفتم. نیم خیز شد. سرعت حرکتم را بیشتر کردم.
ـ صبر کن ببینم کجا در میری؟
جیغ کشیدم و شروع کردم به دویدن. حدسم کاملا درست بود. مرا جایی در نزدیکی کاناپه ی مقابل شومینه گرفت. تلاش بی نتیجه ام را شروع کردم و با اولین بوسه اش، این بازی دوست داشتنی را تمام کردم. اولش تنها بوسه بود، بعد نوازش و بعدتر لمس شدن های نفسگیر و در انتها روی کاناپه رها شدن.
در حالی که تی شرتش را به تن می کرد، متوجه نگاهش شدم که به سمت ساعت دیواری کشیده شد. به ساعت خیره شدم. بیست دقیقه از یازده گذشته بود. دستی میان موهای به هم ریخته اش کشید. تازه کشف کرده بودم به هم ریختن موهایش چه حس خوبی دارد. تازه کشف کرده بودم به روی شکمش حساس است و تماس عمدی دستانم، باعث خنده اش می شود. تازه کشف کرده بودم از انهنای کمرم خوشش می آید و میل زیادی به گاز گرفتن بازو و گردنم دارد.
خم شد و پیشانی ام را بوسید، پرسید:
ـ خوبی؟
romangram.com | @romangram_com