#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_532


با لبخند نگاهش کردم. روی زمین و در میان ملافه ها به دنبال تی شرتش می گفت.

گفتم:

ـ تن منه. می خوای در بیارمش؟

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ نه همون تنت باشه خوبه. می ترسم در بیاری یه ساعتی از کارهام عقب بیفتم.

خندیدم. به سمت کمد دیواری اتاقش رفت و تی شرت قهوه ای رنگی را بیرون آورد. با دقت نگاهش می کردم. همزمان با به تن کردن تی شرتش، از اتاق خارج شد و دیدم که وارد سرویس بهداشتی شد. میان ملافه های خنک غلت زدم و دوباره چشمانم را بستم. ترجیح می دادم تا برگشتن علی رضا بخوابم. چند دقیقه بعد با بوسه ای که روی پیشانی ام زد، چشمانم را باز کردم. صورتش نمناک و خنک بود. دلم می خواست باز هم با این صورت نمناک و خنک مرا ببوسد.

گفت:

ـ نهار مهمون داریم.

بی اختیار اخم کردم. دلم نمی خواست تنهایی ام با علی رضا را با هیچ کس دیگری تقسیم کنم، حتی برای چند ساعت.

ادامه داد:

ـ درسا اینا و مامان بابا تا ظهر می رسن.

لحظه ای احساس کردم نمی توانم نفس بکشم. علی رضا گفته بود قرار است همه به ویلا بروند، اما من فراموش کرده بودم. "لعنتی". نهایت خودخواهی بود، می دانستم، اما نمی خواستم علی رضا را با هیچ کس تقسیم کنم. سرم را تکان دادم.

گفت:

ـ اگه معذبی می تونیم برگردیم.

پیشنهادش هم خوب بود و هم بد. خوب بود، چون می توانستم باز هم با علی رضا تنها باشم. بد بود، چون این ویلا را دوست داشتم و می خواستم باز هم این جا بمانم. می خواستم پارمیس و پارسا را ببینم و می دانستم بعد از آمدنشان، دیگر راحتی این دو روز را نخواهم داشت. اخم هایم را باز کردم.

دستم را بلند و صورت اصلاح نشده اش را نوازش کردم، گفتم:

ـ زود برگرد، فکر کنم هنوز آشپزخونه نیاز به تمیز کاری داشته باشه. در ضمن برای صبحانه منتظرت می مونم.

لبخند زد. دوباره خم شد و این بار سختی بوسه ای که روی پیشانی ام نشاند، حس بهتری داشت.

ـ زود بر می گردم.

romangram.com | @romangram_com