#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_531


ـ سلام.

حضور دستش را روی کمرم احساس کردم. هنوز به چند دقیقه زمان برای بیدار شدن کامل مغز و چشمانم نیاز داشتم.

گفت:

ـ آره خواب بودم، شما کجایید؟ کی می رسی؟ نه تنها نیستم.

چشم چپم را باز کردم و به چهره ی گرفته اش خیره شدم. جدی به نظر می رسید و اخم کوچکی روی پیشانی اش جای گرفته بود. وقتی متوجه نگاهم شد، خیلی سریع لبخند زد. سرش را خم کرد و پیشانی ام را بوسید. خودم را بیشتر در آغوشش فرو کردم.

گفت:

ـ برای نهار می رسید؟ باشه یه چیزی درست می کنم. نه لازم نیست، ترتیبش رو میدم.

به نرمی مشغول نوازش کمرم شد و ادامه داد:

ـ شاید بهتر باشه بیاید بعد با هم حرف بزنیم. یه چیزهایی هست که باید در موردش توضیح بدم. فعلا.

از میان چشمان نیمه بازم، دیدم که موبایلش را دوباره سر جایش برگرداند.

ـ چطوری خانم خانما؟

چشمانم را کامل بستم و گفتم:

ـ هنوز خوابم میاد. ساعت چنده؟

ـ هشت و نیم. تو بخواب من باید برم بیرون کمی خرید بکنم.

چشمانم را باز کردم و سرم را به سمت صورتش بالا گرفتم.

با لبخند سرش را به سرم نزدیک کرد و گفت:

ـ زود بر می گردم، فقط یه ساعت بهم وقت بده.

به چشمان خمار و خسته اش خیره شدم. به آرامی سرم را روی بالش قرار داد و از جا بلند شد. شلوارکش را با شلوار کتان و سیاهش عوض کرد.

ـ تی شرتم رو ندیدی؟

romangram.com | @romangram_com