#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_530
ـ کیانا داد نزن، گفتم با علی رضا اومدم شمال چند روز دیگه هم برمی گردیم.
ـ وای سارا، سارا تا تو منو نکشی آروم نمی گیری! خدای من! سارا.
با بلند شدن صدای گریه اش، چشمانم را در کاسه چرخاندم و محکم گفتم:
ـ کیانا، کیانا گوش کن چی میگم. گریه نکن، من حالم خوبه، فقط کمی تغییرات توی برنامه هام دادم، همین. وای کیانا بهت میگم گریه نکن، جای نگرانی نیست. این جا داره بهم خوش می گذره، چند روز دیگه بر می گردم.
خیلی ناگهانی صدای گریه اش قطع شد و بعد از مکث کوتاهی خیلی آرام گفت:
ـ سارا الان با هم هستید؟ منظورم چیزه ... یعنی هنوز با هم هستید؟
علی رضا دست آزادم را گرفت و بوسه ای به روی دستم زد.
با لبخند نگاهش کردم و گفتم:
ـ اگه منظورت اینه که با هم رابطه داریم، جوابت مثبته. من الان بغل علی رضام و دارم با موبایل اون باهات حرف می زنم.
باز هم آرام گفت:
ـ شوخی می کنی سارا؟ دیوونه شدی؟! نکنه به خاطر این که با هم باشید سفرت رو کنسل کردی؟!
احتمالا قصدش از این آرام صحبت کردن، نرسیدن صدایش به گوش وحید بود. من کمی تردید داشتم. کیانا همیشه می گفت همه چیز را برای وحید تعریف می کند. تردید داشتم که در مورد رابطه ی میان من و علی رضا چیزی به او نگفته باشد.
گفتم:
ـ دقیقا به همین دلیل سفرم رو کنسل کردم. در واقع بهتره بگم به تاخیر انداختم و این که علی رضا داره صدات رو می شنوه.
علی رضا با صدایی که پر از خنده بود گفت:
ـ سلام کیانا خانم.
ـ اِم ... سلام. آقا علی رضا ... خودتون هستید؟ چیزه ... خوبید؟ ببخشید فکر کنم وحید صدام می کنه، بعد باهاتون تماس می گیرم. خداحافظ.
و ارتباط همزمان با بلند شدن صدای خنده مان، قطع شد. این روزها راحت تر و با دلایل ساده تری صدای خنده ام بلند می شد. این روزها را دوست داشتم.
با صدای زنگ موبایل علی رضا، چشمانم را باز کردم. علی رضا به آرامی نیم خیز شد و موبایلش را از روی میز کوچک کنار تخت برداشت. چشمانم را بستم.
romangram.com | @romangram_com