#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_529


مشخص بود مخاطبش وحید است.

قبل از این که وحید جوابش را بدهد گفتم:

ـ سفرم رو کنسل کردم.

ـ چی؟!

ـ کیانا داد نزن. می تونم صدات رو واضح بشنوم.

ـ تو چی کار کردی سارا؟

هنوز هم بلند حرف می زد، اما خوش حال بودم که حداقل داد نمی زند. به چهره ی خندان علی رضا خیره شدم. با دیدن نگاهم، با همان لبخند، اخمی میان ابروانش نشست. احتمال می دادم این اخم به خاطر در جریان نگذاشتن کیانا یا حامد از جریان تاخیر ایجاد شده در سفرم باشد.

گفتم:

ـ رفتم فرودگاه و فهمیدم می تونم کمی سفرم رو به تاخیر بندازم. با مهرداد حرف زدم، هماهنگی های لازم رو با رابرت انجام داد و قرار شد شصت روز دیگه با یه هواپیمای خصوصی برم آمریکا و بعد هم می تونم چند روزی برم شیلی.

ـ من این مهرداد رو می کشم، با دستای خودم خفش می کنم! داشتم سکته می کردم، سارا، سارا فقط کافیه ببینمت، تا می خوری کتکت می زنم!

کیانا واقعا عصبانی بود. کمتر پیش می آمد او را در چنین حالتی ببینم. لبانم را به هم فشار دادم تا صدای خنده ام بلند نشود. هنوز صدای خنده ی خفه ی علی رضا را می شنیدم.

کیانا محکم گفت:

ـ الان کجایی؟ نکنه بالایی؟ آره؟ سارا خدا خفت نکنه. الان میام بالا.

سریع گفتم:

ـ من شمالم.

ـ چی؟!

باز داشت داد می زد.

ـ با علی رضا اومدیم شمال.

ـ چی؟!

romangram.com | @romangram_com