#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_528


ـ سارا؟!

محکم گفتم:

ـ وحید گفتم گوشی رو بده به کیانا می خوام باهاش حرف بزنم.

ـ سارا؟!

می توانستم احساس کنم چقدر از شنیدن صدایم متعجب و شگفت زده شده است.

ـ مگه من بهت نگفتم مواظب کیانا باش؟ الان چرا داره گریه می کنه؟

ـ سارا؟

ـ سارا و مرض. گوشی رو بده به کیانا می خوام باهاش حرف بزنم.

صدای خنده ی آرام و خفه ی علی رضا را درست از کنار گوشم شنیدم. چند لحظه بعد صدای گرفته ی کیانا را شنیدم.

ـ علی رضا خان؟

هنوز داشت گریه می کرد. می توانستم صورت بی رنگ و چشمان متورم و سرخش را تصور کنم.

گفتم:

ـ کیانا گریه نکن.

ـ نمیشه، آخه ما ...

مکث کوتاهی کرد و داد زد:

ـ سارا؟!

صدایش چنان بلند بود که مجبور شدم کمی بیشتر گوشی موبایل علی رضا را از خودم دور کنم.

ادامه داد:

ـ من ... من فکر می کردم قراره با علی رضا حرف بزنم!

romangram.com | @romangram_com