#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_527
چهره ی علی رضا را نمی دیدم، ولی صدایش کاملا جدی بود.
وحید بعد از مکث کوتاهی گفت:
ـ نمی خوام نگرانت کنم، ولی گفتم شاید ... راستش حدود نیم ساعت پیش یه نفر از شیلی با کیانا تماس گرفت و ...
"لعنتی". نیازی به شنیدن ادامه ی کلام وحید نداشتم تا متوجه شدم موضوع از چه قرار است.
وحید ادامه داد:
ـ ظاهرا با دفتر تماس گرفتن، کسی نبوده، فقط شماره ی کیانا رو داشتن. باهاش تماس گرفتن که خب راستش چطوری بگم؟
صدای کاملا عصبی علی رضا در گوشم پیچید:
ـ می خوای وقتی تصمیم گرفتی بگی موضوع چیه زنگ بزنی؟ وحید جان درست حرف بزن ببینم چی شده؟
ـ تو از سارا خبر داری؟
سرم را بالا گرفتم و به چهره ی متعجب علی رضا خیره شدم.
وحید خیلی سریع ادامه داد:
ـ نمی دونیم سارا کجاست، هیچ کس ازش خبر نداره.
لبخند آرام آرام روی صورت علی رضا نشست و نفسش را با صدا بیرون داد.
ـ وحید جان ...
ـ نیازی نیست نگران باشی، من فقط ... راستش زنگ زدم بپرسم ازش خبری داری؟ باهاش حرف زدی یا نه؟
ـ وحید ...
ـ کیانا داره ویوونه میشه. از وقتی فهمیده یک بند داره گریه می کنه.
گفتم:
ـ گوشی رو بده به کیانا.
romangram.com | @romangram_com