#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_526


ـ نکن علی رضا، الان میفتم.

مرا کمی روی کمرش جا به جا کرد و گفت:

ـ نگران نباش گرفتمت، نمیفتی.

این بازی را دوست داشتم. می گفتم نمی خواهم، اما بیشتر از هر چیزی می خواستمش. او هم می دانست بازی می کنم و با بازی من همراه شده بود. می خندید و می گفت نه.

اول در آغوشم گرفت و بعد به آرامی روی تخت نشاندم. با صدا خندیدم و به سمت دیگر تخت رفتم. در می رفتم و می خواستم مرا بگیرد. تخت را دور زد و با سرعت در آغوشم گرفت. تلاشی که می خواستم بی نتیجه باشد و می دانستم بی نتیجه باقی خواهد ماند، با پرت شدن هر دویمان به روی تخت، به انتها رسید. نفسم را با صدا بیرون دادم و چشمانم را بستم. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و لذت بوسه هایش را با تمام وجودم به خاطر سپردم.

یک ساعت و نیم بعد، در حالی که تی شرت ساده و سفیدش را به تن کرده بودم و در میان آغوشش جای داشتم، صدای ملودی آشنای موبایلش بلند شد. دست از نوازش موهایم کشید و موبایلش را از روی میز کوچک کنار تخت برداشت.

نگاهی به صفحه ی روشن موبایلش انداخت و گفت:

ـ وحیده، این وقت شب، حتما اتفاقی افتاده.

گوشی را در حالت اسپیکر قرار داد و شروع به صحبت کرد.

ـ سلام وحید جان. چطوری؟

صدای وحید بعد از سکوتی چند ثانیه ای به گوش رسید.

ـ دکتر جون سلام. ممنون، خوبی؟ کجایی؟

لبخند پهنی روی لب علی رضا نشست و گفت:

ـ شمال. در مورد جزئیاتش نپرس، چون نمی تونم چیزی بگم.

کمی جا به جا شدم و خود را در آغوشش بالا کشیدم. پشتم را به سینه اش تکیه دادم و به صفحه ی روشن موبایل خیره شدم.

وحید گفت:

ـ راستش یه اتفاقی افتاده.

اخم هایم در هم رفت. کیانا، حامد، دفتر، دادگاه، مهرداد، مهدیس، شاید هم ساره یا لیلی؛ کدامشان؟

ـ چی شده؟

romangram.com | @romangram_com