#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_525
دراز کشیدم، به آسمان خیره شدم و گفتم:
ـ ببین چقدر خوشگله؟
ـ کی؟
ـ معلومه ستاره ها.
ـ من این جا فقط یه ستاره می بینم.
ـ یعنی واقعا نمی بینی؟ باید بری چشم پزشکی. این همه ستاره تو آسمون هست، تو چطوری نمی بینی؟
ـ آخه من کور شدم و فقط می تونم یه ستاره رو ببینم.
با تعجب سرم را به سمتش برگرداندم. با لبخند به چشمانم خیره شده بود و لب هایش را روی هم می کشید.
خیلی جدی گفت:
ـ دیشب از دستم در رفتی، اما امشب اصلا بهت اجازه نمیدم. اول می ریم بالا و من خدمت شما می رسم، بعد تا صبح این جا کنارت می شینم و تو در مورد ستاره هات برام تعریف کن و من کیف کنم.
لبم را به دندان گرفتم.
گفت:
ـ نکن، نکن سارا دیوونه میشم.
به زحمت جلوی خنده ام را گرفتم. به آرامی نزدیک شد، آهسته نیم خیز شدم. کمی نزدیک تر شد، کمی عقب تر رفتم. لبخند زد. خود را عقب تر کشیدم. دستش را دراز کرد. با صدا خندیدم و از زیر دستش در رفتم. بلند صدایم کرد. شروع کردم به دویدن. دلم می خواست سر به سرش بگذارم، دلم می خواست بلند بخندم، دلم می خواست با علی رضا باشم. سرم را برگرداندم. با سرعت می دوید و تهدیدم می کرد.
ـ اگه امشب ولت کردم! اگه یه دقیقه ولت کردم بیای پیش ستاره هات! تا صبح مجبوری بغلم باشی. سارا صبر کن، اگه بگیرمت می دونم چی کارت کنم.
او تهدید می کرد و من با صدا می خندیدم. جایی نزدیک ویلا به من رسید. بازویم را گرفت و متوقفم کرد. می دانستم فرار کردن از میان دستانش بی فایده است، اما به تلاش بی فایده و نه چندان مشتاقانه ام برای این فرار، ادامه دادم. از این بازی خوشم می آمد. مرا روی دوشش انداخت و بلندم کرد. بی توجه به درخواستم برای پایین گذاشته شدن، با خنده وارد ویلا شد. درها را قفل کرد، چراغ ها را خاموش کرد و از پله ها بالا رفت.
ـ معلوم هست داری چی کار می کنی؟
ـ آره دقیقا معلومه. می خوام عشقم بغلم باشه، می خوام ببوسمش و می خوام ...
کلامش را نیمه کاره رها کرد. انگشتانم را مشت کردم و آرام روی کمرش کوبیدم. صدای خنده اش بالاتر رفت.
romangram.com | @romangram_com