#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_524


با صدا خندید و ادامه داد:

ـ که اِنقدر من رو شیفته ی خودتون کردید.

لبخند زدم. خم شد و بوسه ی سخت و محکمی از لبانم گرفت. همه چیز خوب بود و من نمی خواستم به هیچ چیز، هیچ چیز به جز علی رضا و نوازش ها و حس خوب با او بودن فکر کنم.

با درست کردن لازانیا برای شام، تقریبا تمام آشپزخانه را به هم ریختیم. آن قدر خندیده بودم، که پهلوهایم درد می کرد و صورتم سرخ شده بود. علی رضا هم دست کمی از من نداشت. دیدم که اشکی که گوشه ی چشمش جمع شده بود را با پشت دست پاک کرد.

زیر اندازی لبه ی ساحل انداختیم و من با عجله، وسایل سفره ی کوچک دو نفری مان را به نزدیک ساحل بردم و علی رضا با ظرف لازانیا از ویلا بیرون آمد و با هم به سمت زیر انداز و سفره ی کوچکمان رفتیم.

ـ خدا کنه با این غذایی که ما پختیم، کارمون به بیمارستان نکشه.

خندیدم. حق داشت نگران باشد. مقابلش نشستم. غذا خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم. شب خیلی خوبی بود. بعد از شام، وسایل را به درون ویلا برگرداندیم. چندان تمایلی برای شستن ظرف ها نداستم، اما وقتی کنارش قرار گرفتم، او با کفی کردن صورتم این ظرف شستن را به خاطره ای فراموش نشدنی تبدیل کرد. وقتی کارمان تمام شد، تمام لباس هایمان خیس بودند و هنوز لای موهایش پر از کف بود.

تا طلوع آفتاب، در کنار هم روی زیر انداز کنار ساحل دراز کشیده بودیم. من سرم را روی بازویش گذاشته بودم، او با انگشتانم بازی می کرد و من به آسمان صاف و بدون ابر، به ستاره های زیبایم خیره نگاه می کردم.

ساعت از پنج صبح گذشته بود که با چشمانی که به زحمت از زور خواب بازشان نگه داشته بودم، روی دستان علی رضا به طبقه ی بالا برده شدم. وقتی از پله ها بالا می رفتیم، دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. چقدر خوب بود که حضور داشت. مرا روی تخت گذاشت و دیدم که قصد بیرون رفتن از اتاق را دارد.

ـ کجا میری؟ بیا پیش من.

با صدا خندید. کنار تخت ایستاد، خم شد و پیشانی ام را بوسید.

ـ زود بر می گردم، باید درها رو ببندم.

ـ زود بیا، دلم برات تنگ میشه.

ـ باشه عشق من.

به زحمت تا برگشتن او به اتاق، چشمانم را باز نگه داشتم. وقتی کنارم دراز کشید، سرم را روی سینه اش قرار دادم و چشمانم را بستم. زمزمه های آرامش، زیباترین کلامی بود که می توانستم تصور کنم. من عاشقش بودم. عاشق بودم.

بیدار که شدم، در آغوشش بودم. سرش را روی شانه ام گذاشته بود و با دهانی باز نفس های عمیق و منظم می کشید. به خنده افتادم. وقتی می خوابید، چهره اش واقعا بامزه و دوست داشتنی می شد. به آرامی انگشت اشاره ام را روی صورتش کشیدم. سرم را کج کردم و به آرامی شقیقه اش را بوسیدم.

روز فوق العاده ای را پشت سر گذاشتیم. صبحانه را در بالکن خوردیم و با هم نهار، جوجه کباب کردیم. بعد از ظهر من روی مبل نشسته بودم و او سرش را روی پایم گذاشته و خوابیده بود. موهایش را نوازش و گونه اش را لمس می کردم.

لب دریا قدم می زدیم که خیلی ناگهانی به سمتم آمد. مرا در آغوش گرفت و با گام هایی تند به سمت دریای آرام و بدون موج دوید. مرا درون آب انداخت. من هم به سمتش دویدم و در آغوشش گرفتم. تمام وزنم را روی بدنش انداختم و دوباره با هم به درون آب افتادیم.

برای شام سوسیس بندری درست کرد و آن را میان نان باگت جای داد. با یک لیوان دوغ دوباره به لب ساحل رفتیم. ماه کامل بود، اما چند تکه ابر هم در آسمان دیده می شد. وقت شام برایم از دوران دانشجویی اش در ایران و ایتالیا تعریف کرد.

romangram.com | @romangram_com