#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_523


سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ نه، اون خودش بهم خوندن و نوشتن رو یاد داد، ریاضی و فیزیک و شیمی رو بابا یادم می داد و ادبیات و شعر و نقاشی رو هم اون بهم درس می داد. من بر خلاف ساره، از نقاشی و ادبیات و شعر خیلی خوشم نمیومد و بیشتر وقت ها پیش محمدرضا بودم و سعی داشتم از برگه های امتحانی و پروژه های دانشجوهاش سر در بیارم.

ـ از ساره برام بگو.

نفسم را با صدا بیرون دادم. ساره، دختری شبیه من.

ـ زمان ما تقسیم می شد به وقت هایی که با هم بودیم و وقت هایی که با هم نبودیم. تکلیف وقت هایی که با هم نبودیم کاملا مشخص بود، من با محمدرضا بودم و اون با ...

بعد از مکث کوتاهی ادامه دادم:

ـ وقت هایی که با هم بودیم، در مورد چیزهایی که یاد گرفته بودیم حرف می زدیم و با هم بازی می کردیم. یه کمد بود که هر وقت با هم دعواشون می شد، می رفتیم توش و ساعت ها اون جا با هم بازی می کردیم و حرف می زدیم. توی همه چیز با هم تفاهم داشتیم، جز رنگ صورتی. من اصلا از رنگ صورتی خوشم نمیومد و اون این رنگ رو خیلی دوست داشت.

حرکت نوازش گونه ی انگشتانش را روی کمرم احساس کردم.

گفت:

ـ تو از چه رنگی خوشت میاد؟ آبی؟

هیچ وقت قبلا کسی این سوال را از من نپرسیده بود.

ـ ترکیب های رنگ بنفش، بعد از اون سیاه و بعدش ترکیب های رنگ آبی.

ـ به خاطر آسمونه؟

لبخند بزرگی روی لب هایم نشست. البته که به خاطر آسمان و رنگ هایش بود.

ـ آره.

با صدا خندید. چرخی زد و با حرکت سریع و دور از انتظاری مرا روی زمین خواباند.

به رویم خم شد و گفت:

ـ از دست تو و این آسمونت.

اخم کردم. چرا؟

romangram.com | @romangram_com