#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_521
آرام و عمیق نفس می کشید. خوابیده بود. لبخند زدم. به آرامی کنارش نشستم و دوباره آرام صدایش کردم. هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. خم شدم و به آرامی گوشه ی لبش را بوسیدم. کمی خود را عقب کشیدم و به چهره ی آرامش خیره شدم. واقعا خسته به نظر می رسید. ملافه ی سفید رنگ را تا روی سینه ی لختش بالا کشیدم و با آرامی از روی تخت پایین آمدم. باید دوش می گرفتم.
لباس پوشیدم و پایین رفتم. وقتی با درهای قفل شده ی اتومبیل مواجه شدم، دوباره به طبقه ی بالا برگشتم. به پهلو شده بود و بالشم را در آغوش داشت. آرام و عمیق نفس می کشید. شلوارش را از روی زمین برداشتم، سوییچ اتومبیل را بیرون آوردم. چیزی از کنار دستم به آرامی گذشت و از داخل جیب شلوارش با صدای خفه ای روی فرش افتاد. به ریشه های بلند و سیاه فرش زیر پایم خیره شدم. چیزی در میانشان می درخشید. خم شدم و آن را برداشتم. یک انگشتر بود. یک انگشتر ساده از جنس طلا. هیچ نگین و یا طرحی رویش دیده نمی شد. آن را به داخل جیبش برگرداندم و شلوارش را صاف لبه ی تخت قرار دادم.
چمدان خیلی سنگین نبود. آن را گوشه ی اتاق، جایی نزدیک در بالکن قرار دادم. حوله، شلوار راحتی خاکستری با طرحی سفید و تی شرت سفید با طرحی خاکستری رنگ و ست لباس زیر سفید رنگم را برداشتم و به سمت حمام رفتم.
بعد از یک دوش مختصر و مفید، پر از انرژی بودم. سریع لباس پوشیدم و به اتاق برگشتم. طاق باز خوابیده بود، اما سرش کمی به سمت راست متمایل شده و بالشی که قرار بود زیر سرش جای داشته باشد، احتمالا جایی در سمت دیگر تخت روی زمین افتاده بود، چون نمی توانستم ببینمش. احساس گرسنگی می کردم. دلم یک لیوان بزرگ نسکافه می خواست و شاید کیک یا چند تکه بیسکویت. به آرامی از پله ها پایین آمدم و به سمت آشپزخانه رفتم.
چند دقیقه ای طول کشید تا از میان کابینت ها، یک بسته بیسکویت شکلاتی پیدا کردم. لیوان نسکافه ام را برداشتم و به سمت بالکن رفتم. روی صندلی حصیری نشستم و به باغچه ی سبز مقابلم خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم. همه چیز خوب بود. بوی خوبی می آمد. بوی دریا بود و نم خاک. جرعه ای از نسکافه ام را نوشیدم. هنوز داغ بود. به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. نسیم خنک و گرمای هوا در کنار هم، حس متضاد و زیبایی داشت. نیاز داشتم چند روزی را به دور از همه چیز سپری کنم. دور از کیانا، دور از حامد و دفتر و البته دور از دادگاه و شکایت. حتی حوصله ی پروژه های هیجان انگیز صالحی را هم نداشتم و البته که همیشه برای آسمان و ستاره هایم زمان و حوصله داشتم.
گیره ی موهایم را باز کردم و موهایم را روی شانه هایم ریختم. بیسکویت و نسکافه ام را خوردم و دوباره تکیه دادم. دوست داشتم علی رضا زودتر از خواب بیدار شود، اما می دانستم چقدر خسته است و بی خوابی کشیده. پاهایم را زوی صندلی حصیری مقابلم گذاشتم و دوباره چشمانم را بستم. نمی خواستم، اما به یاد می آوردم. به یاد می آوردم صبح روزی که چشمانم را باز کردم و با لبخند به سمت تخت ساره چرخیدم. از دیدن تخت خالی اش متعجب شده بودم. بلند شدم و تمام خانه را به دنبالش گشتم. نبود، نبود. لبم را گاز گرفتم. یک سال و هشت ماه و بیست و سه روز بی دلیل تب می کردم. دلم لیلی را می خواست. می خواستم با ساره بازی کنم. نه لیلی بود و نه ساره. یک سال و هشت ماه و بیست و سه روز بعد از رفتنشان، وقتی روی مبل نشستم بودم و به دیوار خالی رو به رویم خیره نگاه می کردم، محمدرضا کنارم نشست و گفت ساره و لیلی هیچ وقت بر نمی گردند، که فراموششان کنم، که از این به بعد فقط من خانواده ی تو هستم و تو خانواده ی من. ناراحت بود، خیلی ناراحت. قرار نبود ساره و لیلی برگردند. گریه کردم. ساعت ها در آغوش محمدرضا گریه کردم و وقتی آرام شدم، به خودم قول دادم هیچ وقت دلتنگشان نشوم، هیچ وقت مریض نشوم، هیچ وقت محمدرضا را ناراحت نکنم و هیچ وقت لیلی و ساره را به خاطر این که تنهایم گذاشتند، نبخشم.
با حس برخورد دستی به روی شانه ام، سریع خودم را جلو کشیدم و با اخم به عقب برگشتم. علی رضا بود و لبخندش. لبخند زدم و دستم را به سمتش دراز کردم. دستم را میان انگشتانش گرفت. خم شد و جایی نزدیک لبم را بوسید. پاهایم را از روی صندلی انداختم. در حالی که هنوز دستم را در دست داشت، از کنارم عبور کرد و روی صندلی مقابلم نشست.
به چشمانم خیره شد و گفت:
ـ احوالِ خانم؟
خندیدم. دوش گرفته و موهایش هنوز نمناک بود. تی شرت و شلوارک سیاهی به تن داشت و بوی عطر می داد.
ـ خوب خوابیدی؟
دستم را بیشتر به سمت خود کشید و گفت:
ـ اصلا متوجه نشدم کی خوابم برد، ببخشید.
شانه بالا انداختم.
ـ بلند شو نهار بریم بیرون. یه جایی رو می شناسم که کباب های خیلی ...
ساکت شد. لبخندش محو شد و نگاهش روی چهره ام ثابت ماند. با انگشت اشاره ام پشت دستش را نوازش کردم.
لبخند کم رنگی روی لبش نشست و با تاخیر طولانی ادامه داد:
ـ بریم یه دوری بزنیم، نهار بگیریم و برگردیم. راستش خیلی گشنمه.
نگاهی به لیوان خالی نسکافه و پیش دستی خالی از بیسکویت انداخت و از جا بلند شد.
romangram.com | @romangram_com