#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_520
سرم را برگرداندم و روی تخت دراز کشیدم. پشتم به او بود و نرمی بالش را زیر تنم احساس می کردم.
گفتم:
ـ چرا زنگ نزد؟ من نمی دونستم کجاست، اما اون که می دونست، اون که خبر داشت.
چشمانم شروع کرد به سوختن.
ادامه دادم:
ـ یک سال و هشت ماه و بیست و سه روز مریض بودم. بارها و بارها تا دم مرگ رفتم، بارها و بارها شنیدم که محمدرضا با صدای بلند گریه می کنه. می دونی یه بار شنیدم که لیلی داشت می گفت چقدر شبیه محمدرضا هستم. من رو نمی خواست، به خاطر همین ساره رو با خودش برد و من رو تنها گذاشت، فقط چون شبیه محمدرضا بودم.
نمی خواستم گریه کنم، اما خنکای اشک را روی گونه ام احساس می کردم. سنگینی مطبوع و خوب بدنش را روی خودم احساس کردم. برخورد سینه اش با کمرم، باعث شد بلرزم.
گفت:
ـ مهم نیست، واقعا مهم نیست شبیه کی هستی و چرا، همین که دوست دارم کافی نیست؟
ـ کافیه.
ـ دوست دارم.
ـ یه روز اگه دوستم نداشته باشی؟
ـ اون روزیه که مُردم و نمی تونم دوست داشته باشم، اما حتی مُردم هم فراموشت نمی کنه.
شانه ام را بوسید. نفسم را با صدا بیرون دادم. حرکت دستانش باعث شد لبخند بزنم. دستانش به آرامی از کنار پهلوهایم به روی شکمم رسید و بعد بالاتر آمد. سعی کردم با فشار بازو و آرنج هایم، مانع ادامه ی حرکت دستش شوم، اما با خنده دست هایش را سریع تر به حرکت در آورد. با صدا خندیدم، با صدا خندید.
هر لحظه ای که در کنارش سپری می کردم، برایم لذت بخش بود. ساعت ها در آغوشش بودم و حرف می زدیم. من از ستاره هایم می گفتم و او با دقت و توجه گوش می داد. گاهی سوالی می پرسید و گاهی سر به سرم می گذاشت و باعث خنده ام می شد. همه چیز خوب بود، همه چیز فوق العاده بود.
کنارش دراز کشیده و سرم را روی سینه اش گذاشته بودم. دست راستم را در هوا تکان می دادم و همزمان با گوش دادن به ضربان منظم و آرام قلبش و بالا و پایین رفتن سرم همراه سینه اش، برایش از انفجارهای خورشیدی حرف می زدم.
ـ بعد وقتی جریان پلاسما با نیروهای مغناطیسی هدایت میشن، چون نیرو و انرژی کافی در مقابل گرانش خورشید ندارن، بیشتر این پلاسماها دوباره به سطح خورشید برمی گردن، این طوری.
انگشتان دست راستم را تا جایی که امکان داشت از هم باز کردم. می خواستم بازگشت پلاسماها به سطح خورشید را با حرکت انگشتانم نشانش دهم. سرم را از روی سینه اش بلند کردم و به صورتش خیره شدم. چشمانش بسته بود. متعجب صدایش کردم.
ـ علی رضا؟!
romangram.com | @romangram_com