#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_519
ـ کجا؟
شانه بالا انداختم و سرم را به سرش تکیه دادم.
ـ نمی دونم، فقط رفتن. ندیدمشون تا همین اواخر. مریض شدم و هر چقدر منتظر شدم، زنگ نزدن، نه لیلی و نه ساره.
ـ هیچ وقت؟
ـ هیچ وقت.
ـ چرا؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ محمدرضا خونه رو فروخت و رفتیم خونه ی پدربزرگم. محمدرضا مُرد و من با حامد، اون دفتر رو اداره کردم.
ـ به نظرت فقط برای گرفتن ارث برگشتن؟
نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:
ـ معلومه که نه؛ ارث بهونه ست، برای نابود کردن من.
خندیدم و ادامه دادم:
ـ هفده سال رفتن. هفده سال، خیلی زیاده، خیلی! ده ساله محمدرضا مُرده و ... تازه فهمیدن بعد از ده سال.
ـ سارا شاید چیزی که ...
ـ هیچ شایدی، هیچ تردید و حتی احتمالی هم نیست، وجود نداره.
ـ اما ...
با اخم به چهره ی در هم کشیده اش خیره شدم و گفتم:
ـ امایی وجود نداره. من نمی تونم فراموششون کنم، اما می تونم ازشون بدم بیاد و متنفر باشم.
ـ ساره هم مثل تو بچه بوده، از اون چرا بدت میاد؟ اون خواهرته.
romangram.com | @romangram_com