#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_518
ـ ازدواج می کنن و بچه دار میشن. من و ساره، سارا و ساره. عاشق هم بودن، یک لحظه از هم جدا نمی شدن. با هم مشکل داشتن، اما همیشه یکی کوتاه میومد. تا وقتی هفت سالم نشده بود، همه چیز خوب بود، اما همه چیز از اون سفر شروع شد. لیلی رفت سفر، تنها. محمدرضا نمی خواست بره، اما لیلی اصرار کرد، خواهش کرد، گفت زود برمی گرده، اما هفت ماه طول کشید.
حرکت دستانش متوقف شد. حرکت آرام تخت را احساس کردم و بعد نفس های داغ و یک نواختش را که به روی شانه ام می نشست. دستانش به دور کمرم حلقه شد و درست روی شکمم به هم رسید و در هم قفل شد.
گفتم:
ـ بعد از اون همه چیز عوض شد. دعوا می کردن، سر هم داد می زدن، لیلی می گفت حسود و محمدرضا اجازه نمی داد بیرون بره. روزها و هفته ها با هم قهر می کردن و هر دوشون عذاب می کشیدن. من بابا رو دلداری می دادم و ساره هم کنار لیلی می موند. بعضی وقت ها هم جامون رو عوض می کردیم.
لبخند زدم و ادامه دادم:
ـ بازی قشنگی بود؛ سر به سرشون می ذاشتیم و پیغام های الکی و عوضی بهشون می رسوندیم.
لبخندم را جمع کردم.
ـ بازی قشنگی بود، اما خیلی طول کشید. دو سال طول کشید و هیچ چیز درست نشد.
آرام در گوشم زمزمه کرد:
ـ جدا شدن؟
ـ لیلی پیشنهاد داد. گفت جدا بشیم و محمدرضا قبول نکرد. دعوا کرد، داد زد، قهر کرد، اما محمدرضا می گفت عاشقتم، لیلی هم می گفت عاشقتم، ولی نمی تونم. می خواست بره.
سرم را درون بالش فرو کردم و به نفس نفس افتادم. انگشتانش را روی شکمم به حرکت در آورد.
موهایم را بوسید و آرام در گوشم گفت:
ـ با خودت این کارو نکن سارا.
من خوب بودم. مگر می توانستم این قدر به او نزدیک باشم، در آغوشش باشم، نوازش دستان و گرمای نفس هایش را داشته باشم و خوب نباشم؟
سرم را صاف و چشمانم را باز کردم. به دیوار سفید مقابلم خیره شدم.
ـ لیلی گفته بود می خواد بره، می خواد پیشرفت کنه و مستقل باشه. محمدرضا می گفت مستقل باش، پیشرفت کن، اما نرو.
سرم را به سمتش برگرداندم و ادامه دادم:
ـ فقط یه هفته مونده بود به تولدم که ... صبح پاشدم و دیدم ساره نیست، لیلی هم نبود، رفته بودن.
romangram.com | @romangram_com