#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_517


گفتم:

ـ ونوس یه سیاره ست، دلم می خواست کهکشان باشم.

ـ تو برام از هر کهکشانی باشکوه تری.

ـ دیروز صبح مثل برخورد و یکی شدن دو تا کهکشان، باشکوه بود.

خود را بالا کشید و دستش را ستون بدن قرار داد. فاصله اش تا چهره ام فقط پنج سانتی متر بود. گرما و حرارت صورتش را احساس می کردم. نگاهش میان چشمان و لبانم در رفت و آمد بود.

گفت:

ـ خسته ای؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم.

لبخند پهنی روی لبش نشست و گفت:

ـ می خوام شکوه یه برخورد دیگه رو نشونت بدم.

ابروهایم بالا رفت. با حرکت سریعی دستانش را به دور بدنم حلقه کرد و روی تخت افتادیم. خندیدم.

برایم گفت چقدر خواستنی هستم، چقدر دوست داشتنی و خاص؛ از چشمانم و سیاهی شان، از قوس ملایم کمرم، از انهنای زیبای گردنم، از لب های هوس برانگیزم و از ابریشم نرم موهایم تعریف کرد. من دوباره حس جدیدی را تجربه کردم. انتظارش را نداشتم. این نزدیکی خیلی بهتر و قوی تر از اولین تجربه ام بود. یکی شدنی که من به یاد داشتم، متفاوت تر از چیزی بود که داشتم دوباره تجربه اش می کردم. نوازش های ملایم و بوسه هایی که گاهی سخت می شد و گاهی نرم و نفسگیر. این یک احتمال نبود، برایم یک متغیر نبود، من هیچ وقت از نرفتن به این سفر پشیمان نمی شدم، حتی برای یک ثانیه ی کوتاه. این یک احتمال نبود، برایم یک متغیر هم نبود، یک قانون مطلق و بی تغییر بود، یک بعلاوه ی یکی که همیشه جوابش عددی جز دو نبود. من هیچ وقت از نرفتن به این سفر پشیمان نمی شدم، حتی برای یک ثانیه ی کوتاه.

روی تخت نشستم و بالشم را در آغوش گرفتم. علی رضا با چشمانی بسته کنارم دراز کشیده بود و نرم انگشت اشاره اش را روی کمر لختم می کشید. سرم را کج، روی بالش گذاشتم و چشمانم را بستم. حس خوبی بود. نوازش دستانش فوق العاده و قوی بود.

گفتم:

ـ محمدرضا عاشقش بود.

برای یک ثانیه ی کوتاه نوازش دستانش متوقف شد. من قول داده بودم. نمی خواستم لذت این لحظه های ناب و خالص را نادیده بگیرم، اما باید حرف می زدم. می دانستم می توانم در این لحظه ها، آرام و بدون هیچ حس اضطراب و نگرانی و ناراحتی تعریف کنم.

ادامه دادم:

ـ اسمش لیلی بود، همدیگه رو توی یه گالری نقاشی دیده بودن. گالری نقاشی های لیلی بود. محمدرضا محو تماشای یه نقاشی میشه و لیلی محو تماشای پسر خوش قیافه و سختی که با اخم به نقاشی هاش خیره شده. لیلی اول عاشق میشه و بعد محمدرضا که مشتاق دیدن خالق اون نقاشی بوده.

روی حرکت آرام و منظم انگشتانش تمرکز کردم و نفسم را با صدا بیرون دادم.

romangram.com | @romangram_com