#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_516


سرم را به علامت مثبت تکان دادم. هفت پله و بعد یک پاگرد بزرگ تر و چهار در.

به نزدیک ترین در اشاره کرد و گفت:

ـ این جا اتاق درساست.

به در کناری اش اشاره کرد و ادامه داد:

ـ این جا سرویس بهداشتی و حمومه. اتاق مهمان و این جا هم اتاق منه.

قبل از او وارد اتاقش شدم. اتاق مربع شکل بود و بالکن بزرگی داشت. تختی یک نفره و بزرگ، آینه ای قدی، یک صندلی راحتی و میز کوچکی مقابلش. ترکیب رنگ مشکی و سفید اتاق، زیبا بود. به سمت بالکن رفتم و از پشت در شیشه ای اش، به بیرون خیره شدم. ساحلی تمیز و دریایی آبی. نفس عمیقی کشیدم و همزمان با حلقه شدن دستانش به دور کمرم، از زمین بلند شدم. جیغی از سر هیجان کشیدم و روی تخت پرت شدم. با خنده سعی کردم از میان دستانش فرار کنم، اما اجازه نداد. بلند خندیدم، او بلند تر خندید.

میان آغوشش آرام گرفتم. به گردنش خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم. بوی تن او بود و نمناکی و گرمایی که مشامم را پر کرده بود. به آرامی، با انگشت اشاره، گردنش را لمس کردم. خندید و سرش را پایین آورد. پیشانی ام را بوسید.

گفت:

ـ من میرم چمدون ها رو بیارم بالا.

قصد بلند شدن داشت، دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و با تمام قدرت او را به سمت خود کشیدم. دراز کشید. نیم خیز شدم، به چشمانش خیره شدم، ستاره های چشمانش چه نوری داشت!

صورتش را لمس کردم و گفتم:

ـ دو تا کهکشان وقتی به هم برخورد می کنن، همه چیز همدیگه رو تغییر میدن. ستاره ها و سیاره هاشون با هم برخورد می کنن و از بین میرن، سیاه چاله های مرکزیشون با هم ترکیب میشن و یه سیاه چاله ی عظیم رو تشکیل میدن و در نهایت یه کهکشان باشکوه تر و زیباتر رو به وجود میارن.

لبخند آرام آرام روی لبانش نشست. مچ دستم را گرفت و انگشتانم را بوسید.

گفتم:

ـ می دونستی چند میلیون سال دیگه کهکشان راه شیری با یه کهکشان دیگه برخورد می کنه و همه چیز از بین میره؟

ابروهایش بالا رفت.

ادامه دادم:

ـ اون موقع دیگه ما روی زمین نیستیم.

صورتم را میان دو دستش گرفت و با انگشت شستش، مشغول نوازش گونه ام شد.

romangram.com | @romangram_com