#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_515
با صدا خندید و گفت:
ـ اما ازش خوشت اومد، درسته؟
خودم را بیشتر در آغوشش فرو کردم و گفتم:
ـ نه به اندازه ی تو.
باز هم بلند خندید. سرم را برگرداندم و به چشمانش خیره شدم. چشمانش خمار بود و خسته.
گفتم:
ـ بریم بخوابیم.
ـ خسته ای؟
ـ نه بیشتر از تو.
باز هم خندید. با هم به سمت ویلا به راه افتادیم. ویلا دقیقا همان طور بود که به یاد داشتم. ترکیب رنگ قهوه ای و کرم سالن، وسایل چوبی و شیشه ای، دیوارپوش ها و مبل هایی از چوب، فرش، پرده ها و کوسن های کرم. به ظرف چوبی روی میز خیره شدم. میوه های چوبی و شیشه ای داخلش، بدون شک جا به جا شده بود. شالم را از سر در آوردم و همراه مانتو به دست علی رضا دادم. دستانش به آرامی به دور شکمم حلقه شد. سرش را روی شانه ای راستم گذاشت و بوسه ای آرام روی گردنم نشاند. دست راستم را بالا بردم و روی صورتش کشیدم. نرم بود. سرم را چرخاندم و بوسه ای روی گونه اش نشاندم.
ـ گرسنه نیستی؟
ـ نه.
ـ بریم بالا.
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. صاف ایستاد. مچ دستم را میان انگشتانش گرفت و با هم از پله هایی که در نزدیکی آشپزخانه قرار داشت، بالا رفتیم. یک پاگرد کوچک و مربع شکل بود و یک اتاق.
گفت:
ـ این جا اتاق مامان ...
ـ اتاق سودی جون و پدرته، درسته؟
روی پله ها متوقف شد و گفت:
ـ یادمه که بهم یه توضیح بدهکاری.
romangram.com | @romangram_com